تبليغاتX
بین النهرین - خانم-تک گویی-

-      های...های های های!(به لباس های روی طناب چنگ می زند و برای چند ثانیه بی حرکت می ایستد)مممم....(دست راستش را از هوا پر می کند و آن را به نرمی روی صورتش می کشد) الهی قربونتون بشم....(سکوت- چشم هایش را باز می کند و غمگینانه به دیوار روبرویش زل می زند- گویا با کسی در حال گفتگوست) سلام...(لباس ها را کناری می زند و مورچه وار به صندلی نزدیک می شود)سلام آقا!(مکث) خیلی وقت بود از هم بی خبر بودیم( دستش را به عقب تکان می دهد) چن وخته، ها؟!(می خندد و می نشیند) نبودم...خدا انگاری نیت کرده به ما عمر نوح بده. فکری ام چرا من...(جابجا می شود و شال را روی پاهایش پهن می کند) دختر شوهر ندادم، که دادم...اینم از سه تا پسرم(در فکر)حاجیه خانوم روح انگیز...کربلاااا...سوریه...نوه...نتیجه( زیر لب بابی اعتنایی می خندد)چی بگم والاه!( مشتاقانه) تو چه می کنی؟!روبه راهی؟ بهت سرمی زنن...مرتب؟گلاب خوب برات کنار میذارن؟پنشنبه ها سرت شلوغه،نه؟ خوش به حالت...خوشا به حالت... شنیدم آقا صابر باهات آشتی کرده...(رضایتمندانه) خداروشکر...خداروشکر...(مکث طولانی- با دلخوری) چرا سراغمو نگرفتی جوونمرد...هی ی ی ! این دوهفته نمی دونی چقده دلم واسه این ایوون و این صندلی و...و...اونورِ دیوار...آره دیگه...لابد خبر داری جونم...نه مگه؟! یه بند برو و بیا...برو و بیا...نه؟! طفلی بچه م کریم که هرروز منو می برد آزمایشگاه و بست می شست جلو درشو و بعدم با سلام و صلوات بَرَم می گردوند خونه...نبودی اون جُف چشای دودوزنشو نیگا بندازی...وقتی می خواس نیگام کنه یه آسمون دلشوره و نکنه می پاچوند تو صورتم...الهی بمیرم...به همون ابوالفضلی که سر بدنیا آوردن بچه م قسمش دادم این یکی با اونای دیگه زمین تا آسمون توفیر داره. مدامم زیر گوشم می گفت مامان به خدا نوکرتم...یه وخ مبادا فکر کنی من به زور میارمت و می برمتا...(بی صدا و دردمندانه می خندد) بمیرم براش...اون روزای اول آزمایش دادنم گفتم راضی نیستم از کار و زندگیت بزنی گرفتار من شی...(بلند می شود و صندلی را با دودستش به سمت دیوار می کشد) گف...تم خو...دم صُب به صُب می گم اسمال آقا آجانسی بیاد و ببردم و بیاردم...بد میگم آقا؟(سکوت- در خود فرو می رود- گرم بازی با گره های شال می شود. کمی خم می شود و کنجکاوانه نگاهی طولانی به گلدان های ایوان بغلی می اندازد.) چه کردی آخه...ببین ببین...نبودمااااا...چرا سر نمی زنن؟!(شکوه آلود) پس کی به این گُلا و گلدونا برسه مرد؟!( می خواهد بگوید و نگوید)...لابد...لابد...سر مزارتم...(سکوت- سرش را نرم نرم به دیوار تکیه می دهد-انگار دارد به سوالی پاسخ می دهد)...من...خوبم!( بغضش را می بلعد و بی صدا می خندد) یع...یعنی نتیجه آزمایش منفی بود(عاشقانه و با نگاهی روشن چشم بر دیوار می گرداند)رفت...سرطانم رفت! دو ماه پیش...همه...بوبرده بودن حاجیه خانم روح انگیز رفتنیه...اَ...اما...فقط تو...فقط تو نمی دونستی مرد...(دلسوزانه) به جوووون خودت آقا دلم نیومد...غصه بندازم به جونت که چی بشه...سرما خورده بودی چه جور...یه بند سرفه...یه بند سرفه...یادته آقا؟ گفتم شلغم برات بذارم گوش نکردی...مرد گنده دیگه شلغم دوس ندارمش چه صیغه ایه...(سرش را بالا می گیرد. انگار دارد آنسوی دیوار، صندلی چوبی لاکی، عصا و کلاه را تماشا می کند)حلقه رو که دادی دلم قرص شد...آخه مرد به این سن و سال از اینور دیوار( می خندد.سرخوشانه) از این دیوار، آدم...خواستگاری می کنه از یه خانمِ اونور دیوار... بعد چن وخ؟!هان؟ (آه می کشد و به نقطه نامعلومی با حسرت زل می زند) چشام...روشن شدن...گفتم همون شب موهامو حنا بستم؟واااا(گوشه لبش را می گزد و می خندد) واااا...چه کارااااا! فردای همون روز تا من اومدم ایوون یه نیم ساعت بعدش یاسمن اومدش...دستشو کشیدم...ورپریده می خواس ببینه کی اونور دیواره...ندیدی اون چشای بادومیشو...بلا نگیردت دختر! جوونای پررو...(سکوت- در خود فرو می رود)...« این کلاه و این عصا اینجا می مونه اگه یه وخ من نبودم یا تو زودتر اومدی سرکی بکش...دل نگرون نشیا» یادته؟! چن وخته آقا؟چی میگی...یه بار دیگه بگو...هان؟...نرفتم؟ کجا؟...(سرش را با تأسف تکان می دهد) آره...آخرین مرتبه یه پارچه سبزی بستم سر شاخه اون درختی که بالا سر مزارت بود...چه کنم جونم؟...ترسیدم مبادا آلزایمری چیزی بگیرم...راستش...آقا...واسه رفتن بیشتر دل داشتم تا موندن...توکه نیومدی توخوابم...رفتی سی خودت...(چشمکی می زند و دستی در هوا تکان می دهد) آره...رفتی...جرنزن...(نسیمی وزیدن می گیرد- لباسهای روی طناب بابی نظمی به حرکت درمی آیند- صدای افتادن عصا) نمی دونم...(انگار چیزی به خاطرش آمده. بانگرانی دست در پیراهنش می کند و زنجیر طلایش را بیرون می کشد)نمی دونم کجا گذاشتمش...(زنجیر را بالاتر می گیرد و به حلقه ای که آویزش کرده نگاه می کند) به گمونم دادمش به یاسمن واسه م تنگش کنه...آره؟!...آره...(برمی خیزد و آهسته به آنسوی دیوار نگاهی می اندازد- امیدوارانه) هستی؟!...(زنجیر را داخل پیراهنش می اندازد و لبخندی محوی بر لب به سمت در می رود) مبادا پشت گوش انداخته باشه این دختره...مبادا!



شنبه شانزدهم خرداد 1388 | 22:31 | هدی |