کودکم!
برای بوسه های من نیز جایی بگذار. ناشناخته ترین و بکرترین دامنه ی سیمایت از آن من است. به خنده های سُخرآمیزت جان می گیرم. طعم خنده های آزادت به دنیا، مرا احیا می کند و امید می گیرم که در نورانی ترین نقطه از نقاط دالان های قلبم، دارمت...
تو را دارم که دوستش بدارم و بدانم که در نگاه توست که قدرت مخفی شدن، گریستن و ابراز وجود دارم.
کمی سنگینم! و کمی روحم را در غلظت غمناکی می بینم. از این جدایی های بد زاویه و خموده. از این تیرگی ها و تعفن تازه ای که در بر گرفته هیبت معصوم ابرهای روابط را...از قهرها و از چشم بستن ها...از بی رحمی های سال های آشنای دور.
تو، با که زاده می شوی و در کدامین فصل؟
تو در بکارت کدام عشق جان می گیری و کودک من می شوی؟ کودکم!
تو را در طلا پوش کدام هجای عاشقانه بیابم کودکم؟
تو را با شهامت کدام انگشت دست لمس کنم؟
شامه ی بازیگوش کدامین سال می لرزد به رایحه ی پرنده وارت؟
کودکم!
اکنون به تصویر توست که ماه ها خو گرفته ام. مادری ریز نقش را در آستانه بالینت، که دنیا ست، تماشا کن...و با غرور تماشایش کن. مادری ریز نقش که حل می شود در حرکات مواج لب های صورتی و نمناکت.
این شب...
این...
شب...
و این نیت غریب برای عشقبازی با تو. می خواهم تمامش کنم و تنها تو را داشته باشم برای فریاد های کودکانه ای که مادر شده و مادرانه برای تو آواز می خواند. این شب و این نیت غریب مطهر، که تمام صفحات شب را با کلماتی از جنس کودکم و من آغشته کرده؛ و من، تو را کودکم می خوانم تا تو شکوهمندانه از جان من تغذیه کنی و من مبهوت و متحیر به امواج نامرئی حرکاتی که دست های تُردت خلق می کنند زل می زنم که سلطه طلب اند و لطیف.
کودکم!
آیا تو هم مرا در جانت و در لوح دلت مصور کرده ای؟ که زنی- بسان آبشار- تو را در حجمی شفاف و افسانه آلود در هاله ای از تهیت و تقدیس می تند و برایت پایکوبی می کند؟ این چوب های غبارآلود را ببین که دوباره برای رقصیدن برای تو هوا را می شکافند و تقدیرنامه سهمگین عاشقی را برایت زمزمه می کنند...چیزهایی از قصه های طعم دار برای تو می دانم !
من در بارگاه تو...خموش و طاهر، تعظیم می کنم؛ در مقابلت.
با احترام نوک انگشتان پایت را بر پوست داغ پلک هایم می کشم و می خواهم که تک تک این هجاهای شهادت طلب را هدیه، برایت قربانی کنم؛ آرامش اقیانوس من! بی گناه ترین حضور انسانی!
.............. دوستت می دارم......................
براستی کودکم! کدامین؟ کدامین کوه و کدامین جنس از اجناس طنین های عاشقانه، آغوش می گشاید تا خاطره ای از کودکی و از مادری داشته باشند؟ از من و تو.
مرا با مجموعه ی استخوان ها و حجم لرزان تنت، گوش کن و بشنو آواز های سرزمین مادری ات را.
کودک دلنشین و آهنگین. خاطره دست یافتنی من!
آنجا کجاست که من قربانی کنم؟!
همه ی غم های قاب شده ی عاشقانه ام را. تمام نگاه ها و اشک هایی که سنجاق می شدند در هر سلام نجیب و در هر خداحافظ شیرین؟ حالا دیگر...من، تو شده ام و تو، من ! ناموس پرست و مهیب. چشم به هم می دوزیم تا دغدغه ای نداشته باشیم جز شنیدن صدای هم. دوستم خواهی داشت تا طعم ملس عشقت بیادم آورد که غم های چرکین شیاد را می توان به جریان زلال آب سپرد؟
به یاد چه شب های پرشوری باید جان بگیرم !
و به حرمت آواز سقوط چه اشک هایی !
کودکم!
به دنیا که آمدی...
همان خندانی باش که در تصویرت هستی. رایحه ی من باش با عِطری دست نایافتنی. کودکم! بخند و تنهایی مرا بتاران.
خانه/ شب
اگر به بندگی ارشاد می کنیم تو را
اشاره ای است که آزاد می کنیم تو را
تو با شکستگی پا قدم به راه گذار
که ما به جاذبه امداد می کنیم تورا
درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار
خراب می شوی، آباد می کنیم تورا
زمرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار
که از طلسم ِ غم آزاد می کنیم تورا
فرامُشی ز فراموشی تو می خیزد
اگر تو یاد کنی، یاد می کنیم تورا
اگر تو برگِ علایق زخود بیفشانی
بهارِ عالمِ ایجاد می کنیم تو را
مساز رو تُرُش از گوشمال ما صائب
که ما به تربیت استاد می کنیم تورا
«مولانا صائب تبریزی»


