طبقه دوم یک آپارتمان.ایوان عریضی با دیوار به دو نیمه مساوی تقسیم شده و هر نیمه متعلق به یک واحد است. در سمت چپ این ایوان عریض یک صندلی دیده می شود؛ یک صندلی چوبی قدیمی لاکی، و گوشه آن عصایی تکیه داده شده و روی دسته، یک کلاه شاپو با روبان قهوه ای براق. گلدان های زیر نرده های ایوان پر شده اند از برگ های زرد و پژمرده و کنار آخرین گلدان، آبپاش زردرنگی که خالی از آب است دیده می شود. در سمت مخالف ایوان، صندلی ننویی کوچکی قرار داده شده که تکیه گاهش از حصیر است و یک شال کاموایی بنفش یک وری روی دسته آن انگار مدت هاست که افتاده. نسیمی می وزد و لباس های روی طناب رخت را بآرامی تکان تکان می دهد.
«خانم» درِ ایوان را باز می کند. به محض باز کردن در، صورتش را هیجان زده بالا می گیرد و چشم هایش را می بندد؛ گویا به وجدآمده. صورتش را چپ و راست می گرداند و لبخند محوی روی لبانش جان می گیرد.نسیم همچنان در حال آمد و رفت است.
ادامه مطلب
به ما نگاه کن. به چشم های تک تک این جادوگران کوچک!
به یاد دوم خرداد به تو تبریک می گوییم
بخاطر داشتن چشم هایی سرشار از محبت که با روشنی شان، روشنایی دالان های اسرار آمیز زندگی را تکرار خواهند کرد.
بخاطر داشتن دست هایی که لمس می کنند همه الطاف قشنگ و همه طبیعت اسرارآمیز خدارا.
بخاطر داشتن پاهایی که طی می کنند سرزمین های بکر هستی را در ماجرایی جنگجویانه.
بخاطر داشتن روح وسیعی که امیدوارانه نفوذ می کند به اعماق مجموعه سرزمین ها و قلعه هایِ وجودِ یک انسان.
بخاطر تلاشت در متولد کردنِ ارواحِ جستجوگرِ ما !
بخاطر هنرِ باشکوهِ عشق ورزیدنت به صحنه.
اکنون! ایمانت به عجیب اما ساده بودن زندگی را تحسین می کنیم.
هنر رهایی را به ما آموختی؛ حال، به تماشای هنرنمایی شاگردان کوچک خود بنشین.
تولدت مبارک!
از طرف همه شاگردانت در کلاس بازیگری
بابلسر/ خرداد ۸۸
ادامه مطلب


