حکیمی را پرسیدند که آدمی کی به خوردن شتابد؟ گفت: توانگر هرگاه که گرسنه باشد و درویش هرگاه که بیابد.
امروز تدریس داشتم!
چقدر دوست داشتم یه روز تو یکی از کلاسات باشم و ببینم چطوری ابهت معلمی ت رو واسه شاگردای ریز و درشتت نشون میدی. چطور میشه که چشمای روشنِ میشی و آشنات پر میشه از منبع عظیمی از شور، عطا و حیات! می فهمی بابایی خودم؟!
چقدر دوست داشتم یکی از همون روزای خدا، بیام و صاف و ساده بشینم ته کلاسِ درسِ آقای صادقی و از اون تَه، تماشا کنم که چطور انگشتای باریک و کوچولوی پسرات بالا می پرن و آغشته میشن به « آقا اجازه ما بگیم؟!» !
بابایی...تو چقدر معلم عجیبی می شدی وقتی شاگردت در حسرت یه تنبیه بدنی، می بالید و بزرگ می شد. از دستای بزرگ و پرقدرتت تا حالا براشون گفتی بابایی؟«« دست های معلم خود را توصیف کنید»»...
چقدر زیبا می شدی وقتی شاگردات با غرور از کنارت رد می شدن و من صدای دورگه شونو می شنیدم که می گفتن « سلام آقای صادقی»»!
پرماجراترین روزای دوران دبیرستان من + شده بود با تو، دوچرخه آبی متالیکت و مسیر مدرسه تا خونه. وای، یادته بابایی؟! ظهرا پسرا پر می شدن از چشای روشن و گرم که با نگاه خاطره انگیزشون می یومدن طرفت. چی می گفتن تو دلشون؟! « آقا اجازه...نمی شه بازم معلم ما بشین؟ بشین آقا، بشین!» یادش بخیر...یادش بخیر!
امروز با مرجان تدریس داشتم !
گرم بود!
روزایی که با دخترای دبیرستان وروجک می شدیم- من و ندا- و شاگردای مهربونت – عینهو خودت- ما رو به بستنی شاتوتی یخ مالی شده مهمون می کردن. اگه بگم ما تو سفارشات ویژه یه شاگرد به دخترِ خانم معلمشون گم می شدیم حتما باور می کنی! بعدش منو با اون دستای عاشقت نوازش کن...بعد بخند مامانی! بخند...آره! به همه اون روزای قشنگ حیاط مدرسه ایت...
من با همه جثه کوچیک و سن کمم اون انرژی باشکوه رو می دیدم که مثل یه هاله دست نیافتنی دورتادور تو و دخترات رو می گرفت. مامااااااااااااان...میشه به منم یاد بدی چطور با یه لبخند ساده شاگردم رو سیراب کنم...میشه؟!
مامانی !
توام حرص می خوردی وقتی شاگردات عاجز می شدن؟ توام خودتو تنبیه می کردی وقتی شاگردت معصومانه به قرص صورتت زل می زد و با سکوت کودکانه ش می گفت:...!
چی می گفت وقتی درسی رو نمی فهمید؟!
امروز وقتی مرجان حرص خوردنای من رو می دید گفت: خدا بهت صبر بده...چه حرصی از دست من می خوری! گفتم: نترس جونم...خون معلمی تو رگای منه...! نیگام کرد.
- مگه مامان بابات معلم ان؟!
- بعله!
- هدی...راس میگی؟!
- ....
امروز معلمی کردم. مثل سابق!
چقدر این روزا رنگ چشای این دوتا معلم، خیره کننده س !
من دو تا فرشته اسرارآمیز دارم و به خودم می بالم.
روزتون مبارک فرشته های آشنا !
خاک پاتونم...چی بگم دیگه!


