تبليغاتX
بین النهرین

آهای...

به من هم اگر نگاه نکنی باز هم تلاش می کنم؛ تا چشم های بی رحم و دست های زورمندت را بگیرم. صاحب همه آن جاذبه خواهم شد. همه خوبی های درون تو. اصرار می کنی که در پلیدی های ابدی ات موزونی کنم؟! بگری...بمیر...بسوزان همه دارایی ات را!

این روزها بی سلاحم. بدون بازوان قوی و مردانه. بدون زره و شمشیر و کلاه خود مرصع. این روزها بی سلاحم؛ آری...مقبول طبع توست...باشد...قبول! بی سلاحم حتی اگر پوزخند می زنی به این جسارت زنانه ام. به شال نازکی که به کمر بسته ام و به کاسه آبی که گهگاه تشنگی بعد از نبردی سهمگین و به یاد ماندنی را با آن بر طرف می کنم.

من عاشقم...

صدای مرا بشنو!

 اینجا چاهی نیست تا چون امیر (ع) فریاد های پرغرورم را رها کنم. یا بیتی دورافتاده که امنیت حزن انگیز آن مأمن فاطمه(س) بود و طفلان غیورش...اما خلوتی دارم کودکانه و یک جفت چشم که هدیه ای قابل دار است و نجیب. چشم هایی که جستجو می کند حتی اگر حریر خواب برایشان غمازی کند.

جان، کنده می شود ولی سرانجام دلبسته ات می کنم.بی قراری نکن که خواستار تو می شوم.

 مرا ساحره ای بدان در نهایت دلبری و شیرین حرکاتی. ساحره ای با چشمان سیاه و گیسوانی قیرگون که کمند می شود تمام وجودش، تمام روحش- تا به دور تو پیچک شود و دربند کشد و بشکند اقتدار موذیانه ات را.

ببین...ببین که غیرت زنانه ام را در نبردی باشکوه رویاروی سهمگین و بی انتهایی چون تو قرار داده ام. می دانم که بی صبری برای دنبال کردن رد اشک های من. می دانم که شاهد کنده شدن بدن جنگجویی هستی که معصومانه برای کنار زدن رقیبان حرکت می کند. ولی پذیرای قطعات احیا شده این اندام شکست ناپذیر باش.

 ای شکست ناپذیر!

خواهیم دید...آری! تو را رها نمی کنم حتی اگر با همه هولناکی آشنایت مرا به دورترین نقطه زندگی ام و حیاتم پرتاب کنی. حتی اگر بارها بگویی نفرین بر تو و بر همه آن برق نگاهت. اگر بگویی تو را الهه ضعف و ضجه خواهم کرد. می شنوم...

می شنوم...

می شنوم...

آری گوش های من برای شنیدن همه این ردیف های ناکوک آماده است. سمفونی حیرت انگیزی به راه انداخته ای با همه خویشانت...آهای! تبریک مرا بپذیر که مرا و روح سرشار مرا تشنه تر می کنی برای نبرد. تو را اگر مهیب و قوی نبینم و ندانم، خود، پژمرده ای بیش نخواهم بود...این را دیگر خوب می دانی...هان؟!

شکست تو، آرزوی انسانی من نیست...تو نیز خوب می دانی و خوب هم می دانی. اینجا نبرد برای احیای همه گذشته انسانی من است. خدای من گفت که زندان من هستی؟ به خود می بالی؟...تو را سکوی تکامل خود دانسته ام...بدان که در ردیف دیگر مبارزان شریف قرار گرفته ام...با همه کوچکی دستانم...

آهای زندگی...!



سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 | 22:58 | هدی |

 

یک نمایشنامک2 برای جان کالدر

شخصیت ها:

فلو( FLO)

وی( VI)

رو(RU)

 

(سن غیر قابل تشخیص)

از راست به چپ: فلو، وی و رو شانه به شانه وسط صحنه نشسته اند. سیخ نشسته اند؛ نگاهشان مستقیم به روبرو و دست هایشان روی زانو ها در هم گره خورده است.

سکوت.

وی: آخرین بار ما سه تا کی همدیگر را دیدیم؟

{ سکوت.

خروج وی از سمت راست.

سکوت.}

فلو: رو

رو: بله

فلو: نظرت درباره وی چیه؟

رو: تغییر کمی می بینم(فلو به صندلی وسط تغییر جا می دهد، در گوش رو زمزمه می کند. وحشت زده.) آه !( به یکدیگر نگاه می کنند. فلو انگشتش را روی لب هایش می گذارد،) هنوز نفهمیده؟

فلو: انشاالله که نه.

( وی وارد می شود. فلو و رو یک صندلی عقب می روند و با همان ژست می نشینند. وی سمت راست می نشیند.

سکوت.)

فقط کنار هم نشسته ایم، طبق عادت، توی زمین بازی خانه دوشیزه وید.

رو: مثل همیشه.

(سکوت.

خروج فلو از سمت چپ.

سکوت.)

وی.

وی: بله

رو: به نظرت فلو چطوره؟

وی: مثل همیشه به نظر می رسه(رو به صندلی وسط تغییر جا می دهد، در گوش وی زمزمه می کند. وحشت زده) آه !( به یکدیگر نگاه می کنند. رو انگشتش را روی لب هایش می گذارد) هنوز بهش نگفتن؟

رو: خدا به دور.

(فلو وارد می شود. رو و وی یک صندلی عقب می روند و با همان ژست می نشینند. فلو سمت چپ می نشیند.) گرفتن دست ها...اون جوری.

فلو: خیال بافی درباره ی...عشق.

( سکوت

خروج رو از سمت راست.

سکوت.)

وی: فلو

فلو: بله

وی: به نظرت رو چه شکلیه؟

فلو: آدم توی این نور به سختی می تونه ببینه.( وی به صندلی وسط تغییر جا می دهد، در گوش فلو زمزمه می کند. وحشت زده) آه ! ( به یکدیگر نگاه می کنند. وی انگشتش را روی لب هایش می گذارد) نمی دونه؟

وی: خدا بخواد نه.

( رو وارد می شود. وی و فلو یک صندلی عقب می روند و با همان ژست می نشینند. رو سمت راست می نشیند.

سکوت)

یعنی نباید از گذشته ها حرف بزنیم؟(سکوت) از اتفاقای بعدش؟ (سکوت) یعنی می شه دستای هم دیگه رو مثل قدیما بگیریم؟

(بعد از لحظاتی آنها دست های یکدیگر را به این صورت می گیرند: دست راست وی با دست راست رو. دست چپ وی با دست چپ فلو، دست راست فلو با دست راست رو، بازوهای وی بالای بازوی چپ رو و بازوی راست فلو قرار می گیرد. سه جفت دست در هم گره خورده روی سه زانو قرار می گیرد.

سکوت)

فلو: می تونم حلقه ها رو احساس کنم.

(سکوت)

پرده بسته می شود.

 

1- نه من/ آمد و رفت. دو نمایشنامک از سامویل بکت. برگردان: علیرضا بهنام. چاپ نخست: 1387- نشر مشکی، تهران

2-Dramaticule  نامی ساختگی که بکت برای نامیدن نمایشنامه های کوتاهش ابداع کرده بود و به ویژگی گریز آنها از بازنمایی تئاتری و کوتاه بودنشان اشاره دارد. نگارنده، بعنوان معادل در زبان فارسی برای این واژه، نمایشنامک را پیشنهاد کرده است.

 




ادامه مطلب
پنجشنبه بیستم فروردین 1388 | 22:6 | هدی |