تبليغاتX
بین النهرین

«...ومن به او فرصت دادم تا همه چیز را، همه دور و اطراف را، همه چیز را در سکوتی که همیشه آرزویش را داشت تماشا کند. ما صدای حرکت لاستیکها و بعبارتی صدای تک و توک، ماشینها را می شنیدیم که توی گرگ و میش هوا، دزدانه از لای طبقات غلیظ مه و از میان خطوط روشن جاده ای مارپیچ رد و غرق در شکوه مکانی می شدند که همه چیز...همه چیز ...همه چیز برای گفتن داشت.

گفتم: گردنه حیران! و او با چشمهای روشن کنجکاوش به نقطه نامعلومی که من نمی دانستم کجاست خیره شد. شورِ سکرآوری چشم های هردوی ما را نمناک کرده بود.دلمان بدجور هوس کرده بود تا طبق عادت مألوف سردمان باشد یا بلرزیم اما...او خودش را به من سپرده بود و من آیا می توانستم امانتدار خوبی نباشم؟! او خودش را به من سپرده بود تا در انتهای شبی پاییزی  با من همراه شود و بی باک و مشتاق با چشمهای کاملاً بسته پا به خیالی ترین امکانی بگذارد که شاید تابه حال تصویری واضح و ملموس از آن نداشته است....»

گفته بودم: شب، قبل از خواب چشم هایت را آرام ببند تا تو را به مکانی خارق العاده ببرم! آنشب در سکوتی بره وار گذاشت اما می دانستم که ساده دلانه کوله سفیدش را کنار تخت می گذارد و مدهوش در هیجانی کودکانه می خواهد که چشم هایش را زودتر...زودتر...زودتر...ببندد.

...و انتهای شب، فرا رسید.به بویِ سفری پر از مه غلیظ، سرشار از بوی علفهای سرمازده اما نشاط آلود و یکدست با سطح سنگفرش جاده های مال رو، با او که فرسنگ ها از من دور و جایی دیگر است . من، بازیگوشانه چشمهای بادامی مشکی ام را بستم. او هم...باید بسته باشد! با همان یک دست لباس همیشگی، با همان ظاهر گرم و دلپذیر زودتر از من با نگاهی که غربت از آن نمی بارید کنار جاده ظاهر شد. اشتیاق اشتهاآوری آمیخته به هراسی شیرین، تمام صورت دوست داشتنی اش را دست کاری کرده بود. او را به شخصی ترین رویای خودم دعوت کرده بودم و اجازه دادم تا در کنار هم روی قلوه سنگ های مرطوب و براقِ حاشیه جاده، اولین سفر بامدادی غیرواقعی مان را آغاز کنیم.

کف دستهایم را باز کردم؛ نرم نرمک، و روی تن هوای اطراف تابی دادم. گفتم: گردنه حیران! گفت: اینجا اسرارآمیز است! گفتم: اگر تورا همزمان با طلوع آفتاب می آوردم شاید دیگر اینقدر برای جذابیت نمی داشت. گفت: با این مه غلیظ...اسرارآمیزتر است! و ما هردو، با نگاهی تحسین آلود مناظر اطراف را که در ابهامی جادویی شکل گرفته بود به سطح خیس چشم هایمان کشاندیم.

به پاهایش دقت کردم؛ باز هم بند کفش هایش را نبسته بود. خنده کنان زانو زدم. او هم خندید و پاهایش را جلوتر گذاشت. شمرده شمرده از هوای سرد لقمه می گرفت و من ریتم زیبای نفش کشیدن هایش را می شنیدم. پرسیدم: می شنوی؟ جواب داد: آهان...یک کامیون مهیب دارد به ما نزدیک می شود! بلند شدم و چند قدم جلوتر از او ایستادم.روبرویم قله های سربه فلک کشیده ای دیده می شدند غلتان در مه و کمی دورتر- شاید دو سه قدم- دره ای هولناک که مه با عمق آن یکی شده بود و رنگ آبی کبودی در نهایت هماهنگی خلق شده بود. گفتم: خان چوپان! با احتیاط به من که لبه پرتگاه ایستاده بودم نزدیک شد. پرسید: خان چوپان؟! گفتم: خو.....ب گوش کن! و برگشتم. درست چشم توی چشم او ایستادم. بازوانش را نرم گرفتم و پیشانی به پیشانی اش چسباندم. با شگفتی زمزمه کرد: چه می کنی؟! و من گفتم: می خواهم همه نوای نی خان چوپان را به همان وضوحی که من سالها پیش می شنیدم تو نیز بشنوی. همه آنچه را که به تو می دهم دریافت کن...! شراکت غریبی بود. پیشکشی زیبا و روح انگیز که از خاطرات من جان می گرفت و در سکوت عمیق گردنه سوار بر رشته ای نامرئی به شاه نشین روح او رخنه می کرد. لرزید. من هم دچار حس آشنای مچاله شده گی شده بودم و کنترلی بر نوسانات درونی ام نداشتم. اصوات، نواها، لرزش های نای خان چوپان و خلاصه ناشناخته ترین ها در آن لحظات گریبان مرا و او را گرفته بود. او داشت می لرزید. آخرین نغمه های نی را تقدیمش کردم. با لحنی اعجاب آلود زمزمه کرد: می شنوم...می...می شنوم! پیشانی از پیشانی اش برداشتم. هردو نفس عمیقی کشیدیم. انگار تازه به وجدآمده بودیم. ارتعاش محسوس تارهای صوتی ام را بوضوح حس می کردم. گفتم: اینجا برای من، قلمرو افسانه خان چوپان است...قلمروی سارای...محبوبه خان چوپان. خان چوپان همیشه یکی از این قله ها را انتخاب می کند تا در حسرت عشق به یغمارفته اش بنالد. لبخندی زد و با لحن معناداری پرسید: افسانه نیاکان تو؟ یک پا را روی تخته سنگی که کنارم بود گذاشتم. گفت: آوازهای سرزمین مادری ات! گفتم: افسانه نژاد ترک از همین گردنه پرشوکت متولد می شود. هرلحظه. هر روز.ملال زداست.روح انگیز است. خستگی نمی آورد. درد دارد اما برای زندگان خلق شده. برای آنها که جهان را تکرار دوست داشتن می دانند. مرگی در کار نیست مهربان من! من امروز تو را مهمان نوای نی ای کردم که نوازنده اش، عطشناک و مست برای محبوبه اش «سارای» می نواخت. و روح او، فارغ از جسمی که به وصال نرسید سال هاست در جستجوی معشوق برفراز چکادهای این کوه ها...در این گردنه دلفریب...در انتظار است. سنگینی پالتویش را روی شانه هایم حس کردم. سردم شد...! دستش را کشیدم و مسیر را به سمت جاده ای مال رو کج کردیم. شروع کرد به تکرار حروفی عجیب: کِ وَکا کِم وِ کُما کُکُلی مِنَ المُکُلی کُما..!هیجان زده گفتم: چه ورد قشنگی! گفت: روحم دچار غلیان بدی شده...کاری اش هم نمی شود کرد.ببخش آسمان! هردو روی علف های کنار جاده رها شدیم. شیب نسبتاً تند جاده که به سمت پایین ادامه داشت ما را در کنترل حرکاتمان ناتوان کرده بود. حالا می توانستیم در سکوتی شفاف تر و خالص تر بگذرانیم. دور از همه ماشین ها. همه کامیونها. همه چشم های سیری ناپذیر. دور از همه آدمها. سربالا کردم تا تماشایش کنم. یک رویا با صورت او چه می توانست بکند؟آیا زشت تر یا زیباتر؟ کج و معوج با خطوط گیج کننده ترسناک یا بکر ودست نخورده؟ زیبایی اش را می توانستم حالا ببینم؟ توی این رویای مرطوب؟! او با همان حیرانی آغاز سفر  غرق در تحسین و کنکاش خدا بود. جلوتر از من داشت همه صخره ها، همه بوته زارها، دره ها، گلهای وحشی و کندوهای عسل را رد می کرد. می خواستم برایم حرف بزند. می خواستم در این نزدیک ترین فاصله بتوانم زیر وبم صدایش را درک کنم و بدانم چه جنسی دارد. پرسیدم: هان؟! دست دراز کردم و از پشت بوته ای کم حجم جعبه سنتورم را بیرون کشیدم. غافلگیرانه پرسید: ساز؟! جواب دادم: توشه سفرم بود...می خواهم برای تو و برای گردنه حیران سنتور بزنم. به کمک هم در جعبه را باز کردیم. پرسید: مرا به ته این دره نمی بری؟ مضراب ها را گرفتم و اولین ضربه را زدم. پرسید: به پشت این کوه های بزرگ؟ با انگشت به تن سیمها کشیدم. پرسید: به«آخرین» پیچ گردنه حیران؟ خشکم زد. هردو بی آنکه بدانیم در یک لحظه سرهامان را به سمت گردنه گرداندیم. شیبی که گردنه را شکل داده بود را با نگاه هایمان طی کردیم و این گردنه مارپیچ را تا آخرین پیچش ادامه دادیم. چشم هایم سیاهی رفت. به طرز عجیبی هردو به نفس نفس افتاده بودیم. مدتی طولانی با همان نیم تنه های متمایل به چپ به آخرین پیچ گردنه چشم دوخته بودیم. انگشت های دست چپم را میان انگشت های دست راستش جادادم. چشم هایم را بستم. به نظر دچار ترس ناشناخته ای شده بودم....که ای کاش نفهمیده باشد! مضراب ها ناخودآگاه از دستم رهاشدند. سنتور ناله خفیفی سرداد و طنین آهنگ مرده اش مه را شکافت و یواش یواش ناپدید شد.

 چشم باز کردم...همه چیز جلوی نظرم بزرگ نمایی شده بود و اولین تصویری که نگاهم به تماشایش رفت شبنم چاق و زیبایی بود که روی خمیدگی علفی داشت خودنمایی می کرد. نمی دانم چه شد؛ نمی دانم...فقط انگشت کوچک راستم را آرام حرکتی دادم و قطره را روی آن نشاندم. گفتم: این برای تو! سرش را چرخاند و متعجبانه به انگشت کوچکم زل زد. پرسید: شبنم؟! گفتم: دهانت را باز کن! شبنم را با احتیاط روی زبانش سراندم و دهانش را بستم. چشم هایش را بست و با حالت خاصی قطره را بلعید. غمم گرفت. انگار باید غمم می گرفت. در خودم فرو رفتم. دست هایش را ستون زانوانش کرد و بلند شد. کاری از دستم برنمی آمد. چشم هایم را بستم وگفتم:...

در سکوت رفتنش را تماشا کردم. آرام زمزمه کردم: دوستت دارم. شنیدم که گفت: من هستم...این دور و اطراف بمان! بانگرانی گفتم: چشم هایم را باز کنم و تو را نبینم! و او با اطمینان جواب داد: رویای تو را دوست دارم...رویاهای زیادی در پیش است...چشم هایت را آرام باز کن! چیزی به صبح نمانده. گفتم: شبی..قبل از خواب چشم هایت را آرام ببند تا گردنه حیران را زیر تیغه های آفتاب هم تماشا کنی. صدایش واضح نبود ولی شنیدم که گفت: شاید یکی از روزهای واقعی گردنه مرا دعوت کند! پرسیدم:بدون من؟! و او به زیبایی از من دور شد...

پاییز 87- خانه



پنجشنبه هفتم آذر 1387 | 19:42 | هدی |