« نمایش من درباره چیست؟ درباره پذیرفتن راز، رها کردن و رفتن، نترسیدن از ناشناخته و قبول آنچه ناگزیر است...
وقتی در آستانه مرگ بودم، از احساس نابجایی که مرا در بر گرفت جاخوردم: حسی از کمال و آرامش. من از همه چیز می ترسیدم: از عنکبوت ها، از چهره های بی حالت، و ناگهان من بودم؛ بی هیچ ترس و دلواپسی و صدایی که صدای من نبود، مدام در گوش من نهیب می زد که « همه چیز متبرک است»...
من، همواره از حرف زدن درباره خود پرهیز کرده ام. ترجیح می دهم زندگی ام را از صافی ای بگذرانم و در درون شخصیت هایم پنهانش کنم؛ در نوشته هایم. «من» همواره نامی جعلی بوده است.» - اریک امانوئل اشمیت-
باید به فال نیک گرفت....!
نمی دانم کدامیک از شما با بوی صحنه و پرده ها و پارچه صندلی های آمفی تئاتر مأنوس شده اید. با عشقی که به این منجر می شود که نگاه عاشق کنجکاوتان را روی یک خط رنگ به رنگِ مستقیم تا در سالن هدایت کنید؛ انگشت های مشتاق خود را به تن وسوسه انگیز در سالن بکشید و...در را ببوسید.
احساس بودن در خلأ. حس تنها بودن در جمع. .حرف « استاد» همین بود و من توی صحن خارجی تئاتر شهر جلوی آنهمه شیفته تئاتر قدرت کمی داشتم تا بتوانم جلوی آتشفشان بازیگوش احساساتم را بگیرم و دست «فاطمه» را فشار ندهم.
مدت ها بود آرزو داشتم دیوارهای تئاتر شهر را از نزدیک لمس کنم. یک جور معاشقه لطیف با سنگ ها، شیشه ها، درها و سقف های قدیمیِ پُر از خاطره.وقتی برای تماشای « مهمانسرای دو دنیا» ی «اریک- امانوئل اشمیت» وارد صحن داخلی سالن اصلی شدم همه وجودم به وجد آمده بود. هانی حرف قشنگی زد« دچار احساسی بشید» و من دچار احساسی شدم. یک حس دوست داشتنی غریب. احساس غرور. سبکی. انرژی فوق العاده برای تکرار نام همه آنهایی که دوستشان دارم؛ بابا لنگ دراز، الهه اندیشه، محمد، استاد، اقیانوس، علیرضا، نسترن، آلا، فاطیما...همه...همه! دلم می خواست همه بچه های کلاس را کنار خودم احساس کنم. همه قلب های مشتاقی که استاد بال و پر داد و علاقه مندشان کرد. فاطمه از چشم های جستجوگرم بی خبر بود؛ یک جفت چشم گرد مشکی که امیدوارانه می خواست چهره آشنایی پیدا کند. به هر حال...!
روی صندلی که نشستم واقعاً حس شیطنت هنرمندانه ام گل کرده بود. مدام سرجایم با بی قراری شیرین کودکانه ای وول می خوردم و سعی می کردم درک کنم چرا فاطمه گاهی با تعجب زیر چشمی مرا می پاید! یک جورهای خطرناکی دلم می خواست حتماً جیغ بکشم و خودم را از اینهمه فشار لذیذ تخلیه کنم. انتظار اینهمه خوشحالی را داشتم؛ به هرحال آماده تماشای نمایشی می شدم که پیشتر نمایشنامه اش را خوانده بودم. با فضای داستان، شخصیت ها( مخصوصاً لورا) ارتباط برقرار کرده بودم و سایر آثار نویسنده را هم خوانده بودم. اینها همه، روی هم شده بود احساس بالندگی، غرور و شادی. بازی ها یکدست، هنرمندانه و دلنشین بود- کلاً- . کار علی سرابی- ژولین پورتال- را تحسین کردم و از آمادگی بدن و بیان محسن حسینی- راجاپور- عمیقاً لذت بردم. مینا خسروانی- لورا- چقدر با حضور ذهن، لطیف و هماهنگ نقش یک دختر اروپایی را بازی کرد؛ البته اگر کمی از حجم صدایش و اغراق در بیان کم می کرد، کار تأثیرگذارتر می شد. لوندی لورا و عشقش به زندگی با وجود ضعف و بیماری به دلم نشست. متأسفانه از بازی پردیس افکاری- دکتر س...- چندان لذت نبردم. تکلف بدی در بیانش دیده می شد و خب شاید چون بازی روان علی سرابی و به نسبت، دیگران را می دیدم؛ بازی خانم افکاری توی ذوق می خورد. تلاش خانم افکاری برای به تصویر کشیدن یک مأمور معذور مقتدر و خشن اما در عین حال دلرحم و عاشق پیشه تأثیرگذار بود بعلاوه بدن خوب!
این اجرا، تقدیمی گروه تئاتر « صورتک» بود به چند استاد بزرگوار، از جمله استاد حسین علیزاده. موسیقی صحنه، هنر ایشان بود. نمایش، موسیقی باشکوهی نداشت و این به اقتضای فضای داستان بود و اینطور که به نظر من آمد تنها از دو یا سه آلت موسیقی برای فضاسازی استفاده شده بود.
لحظات طنز نمایش، بیادماندنی و مفرح بود. بیشتر یکسری دیالوگ که برای «رئیس دِلبِک» - علاء محسنی- در نظر گرفته شده بود و نه طنز موقعیت. دکور در عین سادگی با نورپردازی استادانه، بسیار به دلم نشست. این نمایش کار خودش را می کرد و من مدام در حال خوشحالی بودم و این....تمامی نداشت!
بیشتر درسهایی که از استاد گرفته بودم با بازی بازیگران برایم تکرار می شد و این فرصت ارزشمندی بود تا با همه وجود از او تشکر کنم. توی قسمت های پایانی – وقتی راجاپور می خواست جمع را ترک کند- بدن نرم و منعطف محسن حسینی در اجرای حرکات موزون برای مدت بیشتر از سه دقیقه تکان دهنده و خیره کننده بود. چرا مرا تا این حد سر ذوق آورد؟! چون آقای حسینی با وجود کهولت سن به راحتی با اندام خود دوست بودند و این « رفاقت با بدن» از نکات مهمی است که استاد خیلی تأکید می کند.
همه چیز – برای من که تجربه اولم بود- عالی و ارضاکننده به نظر می رسید.
بعد از خارج شدن از سالن باز هم دلم می خواست جیغ بکشم...
« به یاد پنج شنبه- 9آبان 87»
تقدیم به اولین معلم بازیگری ام- استاد عباس ابوالحسنی-
او که می خواهم روزی دست هایش را ببوسم...


