...اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفته ایم
- یعنی همین کتاب اشارات را -
با هم یکی دو لحظه بخوانیم
□
ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را که ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی...
ناگاه
انگشت های «هیس»!
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشم های من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!
این داستان کار قلم یکی از دوستان انجمن داستان شهر منه...امیدوارم برای تقویت قلمش بتونه رو نظرات دوستان صاحب نظر حساب کنه
--------------------------------------------------------------------------------------------
بدجوری اعصابم بهم ریخته بود. با توپ و تشر, تمام فیلمها را به طرفش پرت کردم. بر خلاف انتظارم چشمانش را به زمین دوخت؛ سرخ شد، چیزی نمانده بود که گریه کند. به هر حال دیگر حاضر نبودم با او تنها باشم فوری لباس پوشیدم و از خانه بیرون رفتم . گاهی در حین پرسه زدن، بی اختیار با خودم حرف می زدم.
-... دارم شاخ در میارم , نه مث اون روزای جهنمی که عین سگ منو می پاییدن و از هر سوراخ سنبه کارام سر در می آوردن، نه مث حالا که از زور آزادی نمی دونم چکار کنم.
حالا دیگر اگر تلفن زنگ می زد می توانستم راحت جواب بدهم. می توانستم بدون نگرانی ازخانه بیرون بروم و معاشرت کنم. در کودکی حق نداشتم با پسران همبازی شوم. حتی جرأت نزدیک شدن به آنها را نداشتم.
من با حس تنفر و بدبینی نسبت به جنس خشن بزرگ شده بودم. کم کم این حس از غریبه به فامیل و سپس به خانواده یعنی پدر و برادر نیز سرایت کرد. دیگر هر مردی که از کنارم رد میشد، بدجوری چندشم می شد، چه غریبه و چه آشنا. هر چه بزرگتر میدم دایره سختگیری تنگ تر میش. بعد از این از ارتباط با دختران هم سن و سال خود منع شدم , چون ممکن بود چشم و گوشم باز شود. از این رو روابط اجتماعی من به طرز وحشتنا کی ویران شده بود.
در مدرسه وقتی دختران, ماجرای دوستی و عشق خود را با آب و تاب تعریف میکردند, رویم را با نفرت بر می گرداندم. البته باید اعتراف کنم که من هم هنوز دل داشتم و در اعماق وجودم به عشق اعتقاد داشتم, ولی من عشق رارآمیز و رویایی را در افسانه ها و رمانها تصور می کردم نه در دوستی های خیابانی. چقدر از دیدن دختران و پسرانی که دست در دست هم قدم می زدند یا روی نیمکتها با سرهای چسبیده بهم پچ پچ میکردند حالم بهم می خورد. گاهی حس تنفر به حدی می رسید, که جواب هر کس را که اسم مرا صدا می کرد بزور می دادم یا اگر کسی از خوش هیکلی یا زیبایی چشمانم حرفی می زد،توی ذوقم می خورد. یکروز که به خودم آمدم, دیدم دارم به آینه تف می کنم. البته با همه این اوصاف, چون من هنوز یک دختر جوان محسوب میشدم, خواستگار داشتم و همه آنها بدلایلی با میل یا بی میل من رد شدند. بجز نفر آخر.چقدر نازنین, مهربان و خوش قد و بالا, بطوریکه غمخواران و دلسوزان آینده ام می خواستم مرا بدون هیچ چون و چرایی پیشکش این پسر شاه پریان کنند.
وقتی که در خیابان دور خودم می چرخیدم از خودم می پرسیدم چرا چرا؟آنها هرگز دلیل قانع کننده ای برای سختگیریهایشان نداشتند. اما یکباره به دلیل همان بی دلیلی ورق برگشت. چه شد که یخ غیرتشان به سرعت باز شد. در این درگیریهای فکری وقتی که زیر پتک حرفهای بی منطق و بی پایه و اساس له می شدم عاجزانه بدنبال راه گریزی می گشتم. چطور آن وقت که من می خواستم خودم باشم , عشق و امید داشته باشم دوست بدارم و دوستم بدارند, همه مردم هیولای انسان نما بودند.
سعی کردم خودم را کنار یک مرد تصور کنم . با او غذا بخورم , صحبت کنم , قدم بزنم , بخندم و... و چقدر مشمئز کننده بود, با تمام وجود پس زدم. با آنکه می دانستم اشتباه می کنم اما چه کنم که تار و پود افکار من با افکار والدینم گره خورده بود و در دامی افتاده بودم که بی هیچ روی یارای خلاصی نداشتم. به خاطر این اتفاقات حتی جسم من نیز بیمار شده بود. چقدر آرزوی مرگ می کردم . ای کاش می توانستم فرار کنم یا بلایی سر خودم بیاورم .
همانطور که در افکار تلخ و پریشان خود غوطه ور بودم به در خانه رسیدم , آهسته وارد شدم. هنوز تصمیم نگرفته بودم ماجرای فیلمهای سکس و مبتذل را که برادرم توی اتاقم گذاشته بود برای پدر و مادر آغشته به غیرت و تعصبم فاش کنم . سعی کردم نگاهی به درون اتاق بیاندازم.
صدای برادرم آمد
- ون قبول نمی کنه!شما حتی اجازه فکر کردن به ازدواج ر همبه اون ندادین. یادتون رفته چطوری براش خط و نشون می کشیدین, آره مجبورش کردین همش به ساز شما دو تا...
دوباره خا طر ات برایم زنده شد , باید اول دیپلم میگرفتم , بعد دانشگاه میرفتم , بعد کار, بعدش اگر عمری باقی بود و موهام مث دندونام سفید نشد, آنوقت یک فکری به حال خودم می کردم. مادر گفت: خوب دلم نمی خواست دخترم هم مثل من بدبخت بشه, من و بابات اشتباه کردیم بسه, هر کاری که کردم برای این بود که اونم تو دام یک نامرد دیگه نیافته... قیافه پدر یادم افتاد که وقتی پا روی پا انداخته بود با یک نگاه عاقل اندر سفیه که آخرش معلو م نشد طرف حسابش کیست، گفت : این دختره دیگه نباید بیرون بره باید بمونه تو خونه بچسبه به کتاباش و گرنه خدا می دونه آخرو عاقبتش چی می شه, بعد رو به مادر با کنایه ادامه میداد: دیگه لازم نیست اونو با خودت ببری این ورو اون ور. هر دو تون دارین ددری می شین....
برادرم با غیض جواب داد: یعنی تا این حد, یکباره بهش می گفتین نفس نکش و خلاص. من دیگه گوشم از این حرفها پر. از بس تو دعواهاتون ماجرای آشنایی تون و چماق کردین زدین تو سر هم دیگه خسته شدم ...
تمام دعواها و اختلافات پدر و مادر را یکباره به یاد آوردم. هیچ وقت با هم تفاهم نداشتند بجز در مورد تربیت من. چقدر دلم می خواست که یک تف گنده نثار صورت این دو مظهر مهربانی می کردم. آرزو داشتم که آنها را توی سطل آشغال می انداختم و درش را محکم می بستم که بوی تعفنشان بیرون نریزد.... برادرم ادامه داد: شما دو تا منو هم شستشوی مغزی دادین. بیچاره جوری بمن نگاه می کنه که انگار زندان بانشم . به اندازه کافی خودمو با اون فیلمها خراب کردم. دیگه حاضر نیستم... خشکم زد، ماجرای صبح یادم افتاد زیر لب گفتم : راست گفتی، الحق که برادریتو ثابت کردی . جون بابا و ننه ات می خواستی منو به هوس باندازی..آشغال نامرد!
نمایش خیمه شب بازی برادرم و والدینش آن قدر گیج و مبهوتم کرده بود که فراموش کرده بودم پیگیر معالجه بیماری خود باشم. می خواستم با تمام وجود فریاد بکشم . صحبتهای مادر و پسر تمام شد و هر یک بدنبال کار خود رفتند و من مانده بودم با یک دنیا کلمات که مثل پتک بر سرم میخوردند، برگه آزمایش، ازدواج ، دیگر وقتی نیست ، وضعیت خطرناک شده ....
این معما چه تلخ و گزنده حل شد. سرم گیج می رفت تمام وجودم می لرزید. سعی کردم بین کلمات و جملات ارتباط برقرار کنم . اگر ازدواج نمی کردم ، اگر بچه پس نمی انداختم، آنوقت برای همیشه کور می ماندم .


