تبليغاتX
بین النهرین

                                                         

   انتظار می کشدم , چه لحظه ای , در این آن , شوق و اشتیاق من مانند روز ازل حتی بیشتر از آن زمان در وجودم زبانه می کشد .

    اولین بار که او را دیدم هوش و حواسم گم شد, منگ بودم و گیج . چشمم خیره شده بود, به او , او که همه چیزش برایم جذاب بود, محو شدم, محو تماشای او . فردا شد،  او را دیدم ، آرام و قرار از کف دادم ، چون سپندی بر آتش که به هر سو می جهد، پیوسته یکه می خوردم و بی اختیار با حرکت او به هر سو کشیده می شدم . هر بار که جلو می آمد قلبم فرو می ریخت و دست و پا گم می کردم . همه چیزش را دوست داشتم با تمام وجود، هر گاه راه می رفت، آرام و متین می نشست، قلم بدست مشغول نوشتن بود یا که مهره های شطرنج را جابجا می کرد، دوستش داشتم با ذره ذرهُ وجود و توانم . من عاشق شده بودم ، اما هنوز باور نداشتم .

    روز سوم چون کوره آتش می سوختم ولی تاب می آوردم . وقتی عشق در عمق جانت می جوشد چه سخت است تظاهر به بی احساسی و بی اعتنایی، چقدر می شکنی در درونت ، وقتی که نگاهت با نگاهش تلاقی می کند و او نمی داند که یار است .

    نمایش با او، وجود او، آغاز شد و با مرگ او پایان یافت . روی صحنه فقط او را می دیدم و بس . پشت به حضار نشسته بود ناگهان برگشت اما با نقابی بر چهره ، یک نقاب طلایی مانند صورت واقعی با لب وبینی و دو روزن که چشمان نافذش از درون آن پیدا بود . هر گاه که با وقار و هیبت هر چه تمامتر عصا به دست گام بر می داشت ، وقتی که زیر دستان بوسه ی تسلیم بر انگشترش می نشاندند، یا که حتی در بستر مرگ آر-میده بود، این من بودم که می سوختم . حال که همه ی بازیگران با چهره های واقعی حضور داشتند . قلبم می گفت : تو هم نقاب طلایی از چهره بردار، شاید که انعکاس زیبایی تو به چشمانم فروغی امید بخش عطا کند.

   انتظار کشیدم تا روز چهارم, شور و هیجانم تا دیداری دوباره غیرقابل وصف بود. وقتی پرده ها کشیده شدند قلبم فشرده شد. دویدم بی اختیار, اما نه, بسویش پرواز کردم, هیچ کس و هیچ چیز را نمی دیدم جز او. وقتی به پشت در رسیدم, دستش را گرفتم, نه یارای حرکتی داشتم و نه صحبتی. جرأت نداشتم وارد شوم. انگشتانم را یکی یکی از دست در بیرون کشیدم. باز قلبم گفت: فردا می بینمت , اگر فردا مرا ببیند.

    روز پنجم نیز سپری شد. در تمام حرکات و سخنانش و در قلبم همه ی احساسات و هیجانات تلخ و شیرین این چند روزه تمام و کمال حک شده بود. پرده، بار دیگر قلبم را فشرد. نفسم تکه تکه شده بود. به خود که آمدم مقابل در بودم, در نیمه باز بود. هیچکدامشان مرا ندید, نه او و آینه. صورتش همچنان می درخشید.                          دستها بالا آمدند تا نقاب از چهره برگیرند.حالا دیگر نفس هم نمی کشیدم. هر لحظه هیجان و عشق چون طوفان و سیل بر من هجوم می آوردند, ترس و تردید بر قلبم می تاخت و چه بی رحمانه مرا در بند کشیده بود. وقتی دلت را می بازی, لاجرم همه چیزت را باخته ای, عقل و احساس من در نبردی نابرابر مقابل هم قد علم کرده بودند. می بایست غرور بیچاره را سر ببرم .

  همینطور که دستها صورت طلایی را لمس می کردند, سوز و گداز من هم بیشتر می شد. تاب نیاوردم کنار کشیدم : بگذار هیأت اسرار آمیز او را بار دیگر ببینم.

   روز بعد, با پاهای لرزان در آستانه ی در, مست و مدهوش, غرق تماشا بودم, یارای ایستادگی نداشتم, چیزی نمانده بود که به زیر افتم . داشت چهره از چهره بر می داشت که ناگهان از حرکت باز ایستاد. آینه شاهد بود چشم در چشم هم دوخته بودیم , قلبم فرو ریخت . او را برداشتم و گریختم ,اما به کجا؟ از خودم به کجا بگر یزم ؟

   دل برای خاطر من می سوخت و من بحال دل می گریستم , آسمان هم به حال من ودل و پاهای برهنه ام گریست . باید می رفتم به راهی که شاید بازگشت نداشت . لختی صبر کن: افسارم در دستان مقتدر او بود. چاره ای نداشتم جز گوش کردن به ندای دل و نوای عاشقانه ی او.

   روز هفتم است. من باید با او رو برو شوم بی پرده و آشکار. یکی از ما باید پیروز شود. یا من باید روی دل را کم کنم یا او روی مرا. یا باید این بت را بشکنیم یا بپرستیم و یا ....

   حالا تمام وجودم در این جایگاه مقدس چشم انتظار است تا تورا بی پیرایه و بی آلایش ببیند , قلب حکم کند و عقل بپذیرد .

   نقاب از چهره کنده شد . نزدیک بود پرده ها فرو افتند اما ناگهان روی برگرداند . حالا دیگر من با دلم هم نوا شده ام . اینجا می مانم شاید که با هرم نفسهای من, نفحات عشق مرا احساس کنی . دستانش همچنان می درخشد. ای کاش صورت من هم طلایی بود.

 

M.Z



یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 | 19:55 | هدی |

مقاله ای تحت عنوان «نقد ادبی چیست» برای سایت کافه داستان فرستادم

دوستان سری بزنن و از خوندنش لذت ببرن...



جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 | 16:15 | هدی |