داردنظربه خانه خرابان همیشه عشق
ویرانه فیض می برد از ماه، بیشتر
سلام الهه آب؛
راست گفتی...
شاید من عاشق شده باشم.شاید از آن قهوه تلخ مرموز که در دستان استاد ازل بود توی حلقومم ناغافل ریخته باشم.
دیشب پیامی فرستادم، «نمی خوام به هیچ معادله ای معتقد باشم»...کاش می شد الهه! که بتوانم از بین اینهمه جاده و فرعی و اصلی، یک جاده- اگرچه پست و خاکی و مال رو- با معادله خودم بسازم.چقدر این لفظ «کاش» حفره های کنجکاو دماغم را از تعفن غریبش پر کرده.
بگذریم که آن سه شنبه طرب انگیز نم خورده- که زمین تازه دهان از پستان ابرها گرفته بود- همه حرفهایم را با جدیت زدم و چقدر به تو قول دادم که....و تو چقدر وقت گذاشتی که:
« آدم باش!
به نتیجه فکر کن!
و...دلتنگی»
پس بگذریم!
جمعه نبودی.توی سینما مراسم بزرگداشت مقام زن بود و دلم هوای سکوتمان را کرده بود.بازیگوشی و دهن کجی هایمان،چشمک زدن های تو و دروری گویی های چاله میدانی من.هوای شنیدن باز هم ریسه رفتن های توکه از شدت خنده انتهای چشمهایت چینهای جان دار می افتد و...گوژشدنت.
اینها به کنار فیروزه ای!
اجازه دارم شاکی باشم؟!
مُردم از بس...
از بس گنجینه اسرار لبهای گوشتالود همه شدم.از بس به چشمهای تشنه شان عشق پاچاندم و گفتم...یک ریز گفتم...گفتم...گفتم!اصلاٌ مردم از بس حرف زدم. نیمکتهای صبور لب رودخانه هنوز گرم و عجول اند:
«نکند که هدی عصر این هفته،به هوای موجهای همسایه نیاید!
نکند که حرفهایشان با هدی ته کشیده باشد!»
این نکندهای کوفتی...
به من فرصت میدهی تا یک نفس عمیق شاد بکشم؟
هووووووووووووففففف!!
گفته بودم برایت از اصفهان و بید مجنون و خانه کوچکم آنجا؟!وای...جلوی در خانه ام بید مجنون اگر نکارم که اصفهان دیگر اصفهان نمی شود به مولا!! دیدی یا نه؟ باد که می آید این شاخه های خطرناک و دیوانه بید چطور عشوه می کنند و از خود بی خود می شوند؟باد که نه! نسیم.باور کنم که حال خونین بید به این خاطر است که حضرت فاطمه زیر طره هایش اشک می ریخت؟...تو اگر خواستی درختی برای خانه ات بکاری گفته باشم بید نباشد...بید را پشت قباله من انداخته اند! تو و چنار با هم اخت ترید جانِ خاهر!
اینها را بگذار کنار...« روانشناسی و دین»-ِ یونگ جان را که برایت گفتم. گرم خواندن که بودم زیر پلک ها موذیانه برای خواب غنج می رفتند.نگو، که نشئگی و چرت سر ظهر مثل بستنی سنتی با لایه های خامه نیست که اگر بگذری و مفیوض نشوی نصف عمرت بر باد فناست.دستم را زیر جمجمه ستون کرده بودم . من و بالش گل مگولی و باد گرم! مدام تا انتهای گره بالش اریب می شدم.آدم چقدر باید ابله و خبیث باشد؛ املت و پیاز سفید چلوکبابی و لواش و پشت بندش آب تگری و یک آروغ جانانه...بعد...بخواهد مطالعه آزاد هم داشته باشد.شاهکار خلقت که می گویند منم!
این هم به کنار...!
این روزها اسم انجمن کذایی ات را که می آوری این بند دلم مثل کودک معصومی که شاش بندش شل شده باشد مدام به رعشه می افتد.ای...از...خدا...بی خبر!از تو چه پنهان که باید برای ختم به خیر شدن عاقبتم توی این نشست ادبی مخوف یک دیگ مشت شیر برنج بار بگذارم برای نذری. اگر بخواهم توی شیر برنجم ذرت بریزم میلت که می کشد؟...نگو که مرسوم نیست الهی دورت بگردم با همه کارتهای سوخت باطل شده! نقلی نیست...فقط خواستم یادی از بلالهای بلا گرفته باغچه کنم که آتش به جان گرفته ها برورویی پیدا کرده اند!چند روز پیش صدقه سر مادر چشمم به جمال نوچه بلالی باز شد و نیشم تا بناگوش واااااز...چرا؟! تو مگر مهلت دادی آن روز دم غروبی از بلالی لب ساحل، یک جفتِ مشت بلال بگیریم تا روشن شویم!نکند به نیش کشیدن بلال و شیره سفید و یکدستش تو ذوق ادبی ات می زند باهارنارنج؟!نه جانم...آدم باید باحااااال باشد...بلال را که می بینی –اگر دست حلال خورده کبابش کرده باشد و صفایش داده باشند- باید بکشی به نیش و حریصانه آب نمکین و شیره انگیزاننده خوشمزه اش را از روی لبهای چاک شده از شدت ولع پاک کنی.زندگی همین نباشد چه باشد قطاب من؟!گرچه بچه بلال نصیبم شد-خاک این برِ باغچه افتاده به نک و نال و رمق ندارد.شده لاجان، غریب مادر!-ولی همان طعم شیرین بچگی هایم، لذیذ و دوست داشتنی،آمد زیر زبانم و بزاق عزیز را ملاقات کرد.هوسی بودها الهه!این دانه های برشته بلال وقتی زیر دندان های نیش و بعد زیر دندانهای کرسی جا می گیرند آدم تازه می فهمد چه شی عجابی را دارد بلع می کند.اصلاً همه چیز یک ور،طعم بلال نمکین و برشته مادر آنهم توی بغل نسیم عصر وری دیگر...چه می گفتیم؟...هان...انجمن غولهای بی شاخ و دم ادبیات داستانی و از این جور دری وری ها...اخوی جان...حالا ما یک شکری خوردیم تن به بلایا سپردیم تو چرا آتش این هوس ما را شعله ورتر کردی ملعون؟! افتاده ایم به صرافت بلع و هضم کتب متعلقه.قدم اول هم با چه! «عناصر داستان»-ِ جمال اینها.
ببینمت...توی این نوبت نامه نگاری... شاخه ها، کمی بیشتر بودند،نه؟
راستی...
الهه!
حق با تو بود
پنج شنبه های این دنیا مال من و تو،تنهاست(اگر نمی گفتم لال می مردم)
تا بعد،باقلوا
یکشنبه- سرظهر- خانه


