بانك! يك بانك شلوغ! با همه تجهيزات و يك ساعت پاندول دار غول پيكر در ضلع جنوبي آن درست بالاي در هوشمند. روز پرداخت حقوق به كارمندان و همهمه مردها و زنهاي عجول. دوشيزه پاركر دست پسر خواندهاش را ميكشيد و حريصانه منتظر نوبتش بود. هارولد دالتون دومين سيگار برگش را روشن كرد و به سرعت چند دسته اسكناس را از مسئول صندوق تحويل گرفت. خانم پرتون هم چون هميشه براي اينكه كارش زودتر راه بيفتد عشوهاي تحويل آقاي صندوق دار داد و لبهاي بنفش جيغش را به طرز چندشآوري كج و كوله كرد.
روپرت رودريگزاما بيتوجه به آنچه كه ميديد نااميدانه روي نيمكت وسط سالن وا رفت و گره كراواتش را گشادتر كرد. كاغذي كه دستش بود بالا گرفت و جملاتي را كه روي آن نوشته بود دوباره خواند.
ـ با سلام...به خاطر خدا و به خاطر همه مردگان روي كره زمين و احتمالاً سيارات ديگر از اين پس هرگز با من ارتباط برقرار نكنيد، ديگر از دست همه شما كلافه شدهام! ترجيح ميدهم به زندهها كمك كنم. با تشكرـ روپرت رودريگز
روپرت اخمي كرد و به كاغذ زل زد. نه! اين شبيه يك استعفا نامه آبرومندانه نميتوانست باشد، لااقل براي ارواحي كه پنج سال تمام با آنها صحبت كرده بود. اما او ديگر كاري از دستش برنميآمد؛ ميخواست آخرين تصوير خوشي را كه از همسرش ليندا داشت به ياد بياورد ولي آخرين تصوير دردناك هميشه به آخرين تصوير خوش اجازه ورود نميداد
….روپ..اين واقعاً خجالتآوره…تو دقيقاً يك سال و نيمه كه با من ازدواج كردي و من…نميتونم بفههم چرا شبهاي يكشنبه حق پيش تو خوابيدن رو ندارم…؟!!
ـ م…من نمي تونم توضيحي در اين مورد بدم…
ـ پس خداحافظ عزيزم…
ـ چي…؟!
ـ….!!
روپرت رودريگز ضربه محكمي به پيشانياش كوبيد و با قيافه شكست خوردهها بشيتر توي صندلياش فرو رفت.پيرزني كه كنارش نشسته بود متعجبانه پرسيد: چرا اينقدر ناراحتي پسرم...حقوقت كمه؟!روپرت دردمندانه رو به او كرد و پرسيد: ببينم چطور ميشه از ارواح خواست دست از سرمون بردارن؟! پيرزن خنده ريزي سر داد و يواشكي گفت: خب معلومه! برو و بهشون بگو كه ديگه وقتي براي حرف زدن با اونا نداري…اونا موجودات دلرحميان! و روپرت متمسخرانه زير لب گفت: آوو…البته! تو سال دوم كم مونده بود آشيل پام رو داغون كنن! تنها راه همين نامهس، بله! پيرزن از كنار او بلند شد و رفت. روپرت خصمانه يك بار ديگر نامه را خواند و آن را در جيب پيراهنش چپاند.بعد انگار كه نيروي آرامبخشي گرفته باشد لبخند زنان مشغول تماشاي اطراف شد. ناگهان صداي جيغي تمام سالن بانك را لرزاند. همه وحشت زده به سمت صدا چرخيدند؛ همان پيرزن روي زمين افتاده بود و ملتمسانه داشت فرياد ميزد: نه..نه! مردي كه زير بازوي او را گرفته بود با بيخبري رو به جمعيت كرد و گفت: نميدونم چي شد..گفت تو اين بانك يه روح وجود داره و يهو افتاد!
حالا روپرت رودريگز ميدانست كه بايد چه بكند، بايد كاغذ را زير درخت انتهاي قبرستان چال ميكرد و منتظر ميماند. او همينطور غرق در افكار خود بود كه نگاهش متوجه چند نفر شد كه وارد بانك شدند؛ قيافههاي مرموز و ترسناكي داشتند و عينكهاي سياهرنگ بزرگي به چشم زده بودند.
حس بدي به روپرت دست داده بود، به نظر قصد بدي داشتند... آب دهانش را به زحمت قورت داد و دسته نيمكت را محكم چسبيد.
ـ آ...يا مريم مقدس!
و بدون اينكه وقت تلف كند با تمام نيرو فرياد زد: يكي آژير خطر رو بزنه!
ـ هيچكس از جاش تكون نخوره...همه برقارو قطع كرديم..يالا آقاي رئيس...را بيفت!
روپرت دوباره نعره زد: نه...آژير خطر برق اضطراري داره...يكي...
ناگهان يكي از آنها به سوي او يورش برد و اسلحهاش را نشانه گرفت.
همه جيغ ميكشيدند و به روپرت قهرمان زل زده بودند.
ـ..ت..ق!
روپرت به سبكي يك پرنده جا خالي داد وپشت نيمكت پناه گرفت
ـ…خدا رو شكر...نجات پيدا كردم!
تبهكاري كه به روپرت شليك كرده بود يك آن بيحركت ايستاد؛ يكي از همدستانش رو به گروگانها كرد و با لحن تهديدآميزي فرياد زد: مراقب باشيد شمام به سرنوشت اون دچار نشيد! ما فقط پولاي اين بانك رو ميخواييم!...
آقايان سارقين، عجولانه پشت سر رئيس بانك به طرف اتاق پول دويدند. براي يك لحظه روپرت به خود آمد، گويا حال عجيبي پيدا كرده بود ...حسي همراه با خلأ...سبكي و رهايي...! خوب كه به اطراف نگاه كرد متوجه شد فاصلهاش با زمين بيش از حد شده. ناگهان نيرويي، ناخواسته او را از بانك بيرون كشيد؛ بعد از خيابان رد شد و به سرعت نور همراه با دستهاي از پرندگان، پارك كودك را پشت سر گذاشت و او همه اين صحنهها را از ارتفاع پنج متري ميديد. اشتباه نميكرد، او دقيقاً زير درخت انتهاي قبرستان ايستاده بود و سايههايي به تدريج به او نزديك ميشدند. اول به خود نگاه كرد...چقدر شفاف شده بود...
ـ آه...نه نه...م..من روح شدم!
و بعد به سايهها.
ـ سلام نوه عزيزم..!
روپرت بر خود لرزيد، كمكم تصوير ارواح را داشت تشخيص ميداد. پدر بزرگ، آقاي برنارد، دختر كوچولوي خانم مونتگومري...
پدربزرگ به جيب پيراهن روپرت اشاره كرد و مشكوكانه گفت: اميدوار بوديم به وضع بهتري بميري! روپرت به ياد آورد كه چه اتفافي افتاده...در حقيقت چه گند بدي زده! تته پته كنان گفت: بله..پدربزرگ عزيزم! شما حتماً صداي سلام مادربزرگ رو شنيديد...دلش براتون خيلي تنگ شدهها!
ـ ما اين دور و اطراف بوديم…يه چيزايي تو اون كلهت داشت وول ميخورد درسته؟! يعني ميشه كه من درست حدس زده باشم و تو، توي اون جيب لعنتيت…
روپرت دستش را روي جيب پهن كرد و با خنده مسخرهاي جواب داد: هي...هيچي...ف..فقط يه نامه سادهس! دختر كوچولو پرسيد: چه نامهاي؟! و روپرت در نهايت تأسف پاسخ داد: اِ..استعفا نامه!
ـ كه اينطور...نوه چطور جرأت ميكني كه اين حرف رو بزني...؟!
ـ من ديگه نميخواستم عضو گروهتون باشم پدربزرگ...گروه ارواح كمك رسان...من بدبختترين مصاحب دنياي شما هستم...ليندا طلاق گرفت..تنها پسرم ميخواد جدا زندگي كنه! آخه چرا باید زن دومم رو هم از دست بدم...این...این منصفانه نیست...هرگز...
پدربزرگ كه به خشم آمده بود فرياد كشيد: اسنعفا از گروه ما...باورتون ميشه دوستان؟!
ـ..نه..نه...!
ـ روپ...با اينكه نوه مني ولي محكوم به مجازاتي...!
ـ ولي پدربزرگ اين حق من بود كه تصميم بگيرم...تازه الآن كه مُردم و همه چيز...
ـ از همين حالا به مدت…مدت…آقاي برنارد نظرتون درباره يك سال چيه؟!
ـ…آ…آه…نه،نه…پدر بزرگ!
آقاي برنارد تأمل كوتاهي كرد و با گفتن خوبه نگاه ترحم انگیزی به روپرت انداخت.
ـ تا يك سال محكومي كه توي اين قبرستون زار بزني و مردم هم ، حتي يك نفر، از ترس اين نالههاي تو به قبرت…نزديك…نميشن!
روپرت با استيصال نعره زد: آه نه...اين ناعادلانهس...حاضرم صد بار ديگه از تفنگ اون دزد تير بخورم ولي اينطوري محكومم نكنين...نه، پدربزرگ!
بعد از چهل سال حالا روپرت رودريگز داشت بلندترين و اشكآلودنرين گريه عمرش را سر ميداد...مثل يك پسر بچه دو ساله بعد از گم شدن در خيابان!
صبح روز بعد، شركتكنندگان در مراسم تدفين روپرت رودريگز از كنار درختي رد شدند كه لابلاي شاخ و برگ آن كاغذ مچاله شدهاي به چشم ميخورد. كاغذي كه فقط بخشي از نوشته آن قابل خواندن بود.
استعفاي شما رد شد....![]()
![]()
![]()
(گفتگو با دکتر سید حسن علم الهدی، جامعه شناس و استاد دانشگاه)
روانشناسان بیشترین شباهت را بین عشق افراطی و یک بیماری خاص روانی به نام وسواس اجباری مشاهده کرده اند.در این بیماری،افکار خاصی به ذهن هجوم می آورد که فرد گریزی از آنها ندارد؛این افکار او را مجبور به ایجاد رفتارهای خاصی می کند که اگر انجام ندهد دچار تنش و اضطراب زیادی می شود.پس عشق یک حالت وسواس اجباری ایجاد می کند که در آن فرد عاشق دچار افکار و عادات خاصی می شود که نمی تواند از دست آنها خلاص شود.مثل تماس گرفتن پی در پی با معشوق وفکر کردن مداوم به او که عملکرد عادی ذهنش را مختل می کند.افراد مختلف از عشق تعاریف متفاوت دارند.گروهی عشق را مقطعی می دانند و عده ای عشق اساطیری را عشق واقعی می دانند و افرادی هم هستند که عشق پایدار و ماندگار همراه با دوست داشتن و منطق را می پذیرند. اما افرادی هم وجود دارند که افراط را سرلوحه عشق خود قرار می دهند و به راه مجنون بی لیلی می رسند. شاید این سوال برای شما هم پیش آمده باشد که چرا بعضی از عشقها به جنون می رسد؟
آقای دکتر،عشق چه تعریفی دارد؟
عشق از دیدگاه های متفاوت،معنای مختلف دارد که چه در روانشناسی و چه در روان پزشکی،ادبیات یا عرفان قابل توصیف است.شاید برایتان جالب باشد که بدانید کشورهای غربی،متخصصان عشق شناسی دارند.
عشق در واژه شناسی به دوست داشتن در حد افراط،شیفتگی،دلدادگی و دلبستگی تعبیر می شود و از کودکی تا بزرگسالی ریشه در تمایلات انسان دارد.در حقیقت دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز هر انسانی است و عشق مقوله ای است که با احساس،عاطفه و هیجان انسان مرتبط است تا خردورزی او.نکته دیگری که باید به آن توجه داشت، این است که عشق در رابطه شکل می گیرد و جوانب مثبت و حتی منفی و پراختلافی دارد و شاید مهمترین مشکل هم عدم داشتن یک رابطه عاطفی و رسیدن به نقطه تنهایی بیش از حد است.روانشناسی اجتماعی بیش از سایر رشته ها به این مباحث می پردازد.در سالهای اخیر روی سه مبحث جذابیت،عشق و صمیمیت تحقیقات زیادی صورت گرفته است و روانشناسان اجتماعی معتقدند سه نوع عشق وجود دارد و «سانتراک» این موضوع را کاملاً شکافته است.
بیشتر توضیح میدهید؟
اولین نوع عشق،عشق رمانتیک یا عشق شهوانی است که بیشترین دردسرها و افسردگی ها از این عشق نشأت می گیرد.روانشناسان معتقدند این عشق دو مؤلفه دارد: کشش جنسی و دلباختگی.
یکی از محققان معروف به نام «آلن برشاید» می گوید: وقتی افراد می گویند عاشق هستیم،منظورشان از عشق همان عشق رمانتیک است و در آمریکا و کشورهای غربی دلیل اصلی ازدواج همین نوع عشق است.حتی در حال حاضر در ایران هم بسیاری از ازدواجها بر اساس همین مؤلفه صورت می گیرد.یعنی عشقی همراه با هیجانات،خوشی ها،ترس،میل جنسی، لذت و حسادت. مطالعات انجام شده در کشورهای غربی حاکی از آن است که عشاق نیز از کسانی که در حد اعتدال یکدیگر را دوست دارند،افسرده می شوند.متأسفانه در این نوع عشق،دلباختگی و رویکردهای جنسی بدون در نظر گرفتن شأن خانوادگی، عوامل اقتصادی و اجتماعی مهمترین ملاکهای انتخاب همسر تلقی می شوند.
یعنی عشق های پایداری نیستند؟
متأسفانه همین طور است چرا که می بینیم بعد از گذشت یک دوران 5-4 ساله و سپری کردن هیجانات و دلبستگی های اولیه، زن و شوهر آگاه تر می شوند و شاهد طلاق عاطفی و جدایی خواهیم بود که البته در این میان خانم ها بیشتر دچار افسردگی می شوند.گروه دوم عشق ها،عشق های محبت آمیز هستند و روانشناسان معتقدند این عشق چیزی جز شهوت است.عشقی که بدون انتظار از طرف مقابل شکل می گیرد.مانند عشق مادر به فرزند.این عشق، عشق ماندگاری است و حتی اگر از عشق رمانتیک به این مرحله برسد باز هم پایدار خواهد بود.سومین نوع عشق به گفته «استرن برگ»، عشق تمام عیار،کاملترین و قویترین عشق هاست و در سه کلمه شهوت،صمیمیت و تعهد خلاصه می شود.
نگفتید عشق هایی که به جنون می رسند از کدام نوع هستند؟
عشقی که به جنون،دیوانگی و حتی خودکشی می انجامد در گروه عشق های رمانتیک قرار می گیرد.
این جنون چگونه بوجود می آید؟
فردی که از عشق به جنون و دیوانگی می رسد در حقیقت،یک بیمار و روان پریش تلقی می شود تا یک فرد عاشق. درست است که در عشق خردورزی و منطق وجود ندارد اما باید گفت در عشق های دوطرفه و ماندگار،منطق از اصول این پایداری است.به قول شاعر:عشق هایی کز پی رنگی بود...عشق نبود عاقبت ننگی بود. انسان از کودکی نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدن است و وقتی به بلوغ می رسد،دگر جنس خواه می شود و اگر در یک مسیر منطقی قرار نگیرد،به افسردگی، جنون و خودکشی منجر به مرگ می انجامد که البته با روانکاوی می توان این مشکل را مرتفع کرد.عشقی که انسان را به کمال می رساند، چیزی جدا ز جنون و دیوانگی است.این نکته نباید فراموش شود.
منبع: ماهنامه بهداشت روان و جامعه/ شماره 27/اردیبهشت 87


