تبليغاتX
بین النهرین

خسته‌ام و له شده از شدت تلاطم امواج در دلم؛

امواجي زمخت،زشت

خسته‌ام و له شده!

امانه از زمين و نه از زمانه و نه از غريبه و نه از آشنا كه از خودم؛

از خطورات خطرناك ذهنم

از وسوسه‌هاي نفرت‌انگيز سينه‌ام

از آرزوهاي نشدني كه بر قلبم حمله مي‌برند و چشمم را كور مي‌كنند و خودم را ذليل

و بر ين احوال رقت‌بار

اگر تو دلت نسوزد چه سرنوشتي خواهم داشت؟!

اي دلسوزترين.



سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 | 23:49 | هدی |

صخره باش تا سنگ وجودت، برهنگي روح احساسم را سيراب كند.

كوه، تا خنكايِ قافِ حسِ ناشناخته‌ات برايم دست نيافتني باشد.

خورشيد، تا سوزندگي هر روزِ سرنوشتت، در هجوم قحطي‌ها و خشونت‌ها، ببالاندم.

طوفان باش برايم، تا درنده خويي لطف انگيزت، صبورم كند.

دره‌اي عميق، تا اميدوارانه، چشمان شوخم را ببندم و در تو تاريكي‌ها را لمس كنم و نهراسم.

تو

باش!

با آريايي چشمانت فتحم كن تا زلفم…تو را بر باد دهد.



سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | 9:53 | هدی |