خستهام و له شده از شدت تلاطم امواج در دلم؛
امواجي زمخت،زشت
…خستهام و له شده!
اما
…نه از زمين و نه از زمانه و نه از غريبه و نه از آشنا كه از خودم؛از خطورات خطرناك ذهنم
از وسوسههاي نفرتانگيز سينهام
از آرزوهاي نشدني كه بر قلبم حمله ميبرند و چشمم را كور ميكنند و خودم را ذليل
و بر ين احوال رقتبار
…اگر تو دلت نسوزد چه سرنوشتي خواهم داشت؟!
اي دلسوزترين.
صخره باش تا سنگ وجودت، برهنگي روح احساسم را سيراب كند.
كوه، تا خنكايِ قافِ حسِ ناشناختهات برايم دست نيافتني باشد.
خورشيد، تا سوزندگي هر روزِ سرنوشتت، در هجوم قحطيها و خشونتها، ببالاندم.
طوفان باش برايم، تا درنده خويي لطف انگيزت، صبورم كند.
درهاي عميق، تا اميدوارانه، چشمان شوخم را ببندم و در تو تاريكيها را لمس كنم و نهراسم.
تو
…باش!
با آريايي چشمانت فتحم كن تا زلفم…تو را بر باد دهد.

