تبليغاتX
بین النهرین

پاسخ‌هاي بزرگمهر حكيم به پرسش هاي انوشيروان / بخش نخست فرهنگ


انوشيروان ، بزرگمهر حكيم را گفت: اي حكيم بزرگ، ما را آگاه كن و خبر ده از امور دشوار و جواب بده به نيك ترين صورت تا معلوم شود و شك از دل برود .

حكيم بزرگمهر گفت: اي پادشاه بپرس از آنچه دشوار است. از خداي تعالي كمك مي‌گيرم تا مرا توفيقي نيكودهد به جواب دادن كه او بر همه چيز تواناست و نيرو ده جان و خرد است.

گفت: اندرين جهان چه خواهيم تا نعمت هر دو حهان خواسته باشيم؟ گفت: سه چيز، تندرستي ، ايمني ، مال و نعمت.

گفت: در جواني چه بهتر و در پيري چه بهتر؟ گفت: در جواني دانش آموختن و در پيري ، به‌كار بردن.

گفت: چه چيز است كه به همه وقتي سزاوار است؟ گفت: به وظيفه‌ي خود مشغول بودن و خويشتن شناختن.

گفت تدبير با كه كنيم؟ گفت: با آن كس كه سه چيز در وي باشد‏؛ دين و دانش و دوستي.

گفت: بدين جهان كه خردمندتر؟ گفت: آنكه به كارها پيش تر.

گفت: نيكي كردن بهتر است يا از بدي دور بودن؟ گفت از بدي دور بودن بهترين همه‌ي نيكي‌هاست.

گفت: بهتر از زندگاني چيست؟ گفت: بهتر از زندگي، نيكنامي‌و بدتر از مرگ بيم است.

گفت: توانگري بهتر يا پارسايي؟گفت:پارسايي. پس گفت: پارسا بينم اندر بلا و توانگر اندر ناز و نعمت، آن بلا كه گذرد نه بلاست و آن نعمت كه بگذرد نه نعمت است.

گفت: از زندگي‌ها كه خوشتر؟ گفت: آن كه در وي اميد بود.

گفت: هيچ كس هست كه او بدين جهان ايمن زيد؟ گفت: آن كس كه او را دو چيز گرد آيد؛ يكي بي گناهي‏ٌ،ديگر اندوه نخوردن بر آن چيزي كه او را از آن چاره نيست.

گفت: تمام كارها به چند چيز اندر است؟ گفت: در دو چيز يكي انديشه‌ي پيش از كار، ديگر كوشش اندر كار.

گفت: چه چيزيست از چيزها كه چشم بدان روشن شود؟ گفت: زن پارسا و فرزند نيك.

گفت: از مردمان كه سزاوار تر به رحمت؟ گفت: كريمي‌كه بد گوهري بر او چيره شود.

گفت: كدام وقت در زندگي آدمي‌از همه ضايع تر؟ گفت: وقتي كه بتواند در حق انساني لطف كند، حاجتي را براورد و از آن خودداري كند.

گفت: از جورها كدام بزرگتر؟ گفت: دروغ گفتن.

گفت: از مردمان كيست كه پشيماني او سخت تر است؟ گفت: آنكه كردار نيك در حق ناسپاس كند.

گفت: آغاز همه‌ي نيكي ها چيست؟ گفت: دانايي.

گفت: از دوستان كدام دوست بهتر؟ گفت: آن كه نيكدل تر .

گفت: از باد روان تر چيست؟ گفت: خبر بد.

گفت: از همه چيزها چه بيشتر؟ گفت: رحمت حق عزوجل.

گفت: كدام كار سودمندتر؟ گفت: نيكي كه ديگران را از آن بهره بود.

گفت: از شهد خوشتر چيست؟ گفت: فرزند نيك و دوستي دوستان راست.

گفت بخشايش ايز بر كه سزاوارتر؟ گفت: بر آنكه بر خلق خداي بخشنده تر.

گفت: مردم را خرد از چه افزايد؟ گفت: از آموختن علم وادب و هنر.

گفت: از كارها كدام زيانبارتر؟ گفت: رفتن از پي هواي نفس، كز آن بدنامي‌حاصل شود.

گفت: سزاوارتر از همه‌ي مردم به ملامت كيست؟ گفت: آنكه آزموده را آزمايد.

گفت: خرد مردمان از چه بود؟ گفت: خرد اندر آموختن است.

گفت: از مردمان كيست كه خداوند از او خشنود است؟ گفت: آنكه به داده‌ي او قانع و شاكر است.

گفت: از مردم كه را دشمن بيشتر؟ گفت: مردم بي خرد و ناساز و بد زبان را.

گفت: حلم در چيست؟ گفت: در خرسندي. ««منبع: كتاب همشهري – پند نامه.»»



یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 | 18:40 | هدی |

يا حق

نه!نه!نه!

نترس!مثل من كه نترسيدم، فقط مثل هميشه بپيچ به راست بايست نبش خيابان قصاب ها كنار پل وسعي كن با گنداب بيست ساله ـ همان جوغ ـ خو بگيري. دستش را هم ول نكن. ببين روبان را كج بستي! خاك توي همان سر بي صاحابت! گفتم دستش را ول نكن مرتيكهبچسبانش به كت زهوار در رفته و اجازه نده جم بخورد، چي گفتم؟!

شايد امروز توي اولين ديدار ملعون، بي‌رحم به نظر برسم ـ بيچاره طفلي ـ ولي تو نترس! طبق معمول سر قرار حاضر شده‌اي و سبيل چربت دارد حريصانه چكه مي‌كند مرده شو.

خب، چه مي‌شود كرد با آدمي مثل تو كه تا به حال جرأت نكرده‌ام به چشم‌هاي دودوزن وحشي و ناف بيرون زده از ميان دو دكمه پيراهنش نگاه كنم و حالا بعد اينهمه آفرينش سراغم آمدي كه چي؟!

ـ بيا مي‌خوام آدم بفروشم!!

بله، اين را كه خوب مي‌دانم. اين پنج ساله مونث هفتمي ست كه سر قرار كنار يك جفت لنگ، مالِ روبسپير خور حرفه‌اي ايستاده و از له له چشم‌هاي هوس‌آلود و دست‌هاي بازيگر صفت مهربان هم بي خبر است.

گفته بودي لطيفه؟! زن جديد را مي‌گويم. كه اينطوراز گوشه خيابان با قيافه‌هاي دگوري و شكم‌هاي پيه بسته رد شدي، خب! باز هم از گوشه خيابان ديگري با قيافه‌هاي ظريف كه انگار دوش ادكلن رمي و نانسي گرفته اند گذشتي، به بن بست خوردي؟ بعدكوچه آخريدرِ اول،در دوم، در سوم كه ميدن عدس پلومشتري خانمي رو بردار و برو!

به چشم‌هايش نگاه نكردي؟اي َالدنگ، البته شايد بهتر بود، نمي‌دانم! ولي تو نترس. راستي! چطور بود اين لطيفه؟ چقدر معامله كردي؟ كون و كپلش دلت را نبرد؟ بايد همان شب اول مي‌گفتي كه من هر شب از ديدن شوهاي بريتني مست مي‌شوم.

مواظب باش!مواظب باش! ببين كجا مي‌رود اين طفلي. نه، سرت را مثل خر تكان نده! دستش را بگير تا نيفتاده توي اون جوغ لجني. ا‏َه!بياورش كنار خودتآخر اينجا ديگر كجاست؟ به كجا ميخ شدي باز؟ رفتي توي بحر ناخن‌هاي لاك زده زن قصاب؟! مي‌شناسمت! اينقدر انگشت‌هاي طفلي را توي اون دست كج و كوله ات فشار ندهنه، نكشش به زور طرف خودت

چيه، دل رحم شدم؟ چه مي‌دانموقتي واكسي كنار جوغ به چشم‌هاي آبي سير طفلي خيره شده و موهاي خرمايي دم اسبي اش هي غش مي‌كند توي بغل باد از من چه توقعي داري؟ خبخب، بس مي‌كنم.

بگو مثل نديد پديد ها پفك نگذارد توي دهنش دك و دهنش را بپا! اي باباقبلي‌ها را هم با همين مصيبت مي‌فروختي؟! خم شو، خم شو زيپ تمبانت را ببند كه طفلي دارد سياحت مي‌كند. ببينم، كسي صورتش را بوسيده؟ جاي لب صورتي مي‌بينم! يادت باشد به شركايت بگو موقع خداحافظي دم دست نباشند آخر! چيه، باز هم سنگدل شدم؟!

راستي قدرت بستن چشم‌ها را داري تابه هفت شريك قبلي ات فكر كني؟ سه تا يك ميليون و هفتصد، دو تا يك ميليون و ششصد، يكي يك ميليون و پانصد و اين آخري هم دو ميليون. لطيفه با آن قد كوتاه و موهاي مدل صدفي پر پشت كه مثل ملات زير شالش وا رفته بود چطور شد دو ميليون؟ به هر حال بگذريم

چقدر با آنها طي كردي؟ همينطور كه كاپشن مغز پسته اي طفلي را مرتب مي‌كني خوب فكر كن ببين قيمت‌ها را درست و حسابي با هم سبك سنگين كرديد يا نه؟

هانلطيفه را مي‌گفتم. چه شد كه شد دو ميليون؟! وقتي از در زنگار گرفته‌ ‹خانه› رد شدي و آن زنيكه يا به قولي مسئول باند جلوت ظاهر شد تو چه گفتي؟

ـ گفتن امروز شيفت لطيفه‌س، لطيفه ديگهدُرُسّه؟

و بعد از توي يكي از اتاق‌ها ديدي‌اش، نه؟ نه تركه بود و نه خپله چندش‌آوربي‌پدر خوب مانكني بودها، نه؟ خانم خانما چه خرامان خرامان آمد توي حياط. بايد خوب براندازش كرده باشي تا پولت هدر نرود. گفتي سي و دو ساله؟ بگذريممثل اينكه مي‌خواهد باران ببارد. يادت كه نرفته توي ساكش شال و دستكش بگذاري؟ مثل اينكه بايد عروسكي هم داشته باشد. چند دست شورت رنگاوارنگ و زير پوش ميكي ماسي هم مكمل بار سفر هميشگي اش. ساك راتو كه تا حالا نبوسيدي‌اشنه؟ خوب شدولي چرا اينطور توي صورتت گم شده؟! يه كمي اخم كن تا حساب كار بيايد دستش، ناسلامتي قرار است برود و تو هم پشت سرت را نگاه نكني.

مثل اينكه اين بگذريم قرار نيست واقعاٌ بگذردها! اين زنيكه سي و دو ساله كه خوب تا نكرد؛ يادم هست. تا گفتي قيمت مقطوع پشت چشمي نازك كرد و زير لب با ادا گفت: نه مشتي! من دو سال تو بهترين جاي تٍرون كار كردم..چش و گوش بسّه كه نيسّم! يه تومن به جون ننم نمي ارزهنُه ماهم كه رو معامله كشيدي؛ اضافه كاري ديگه، نه؟! خب! پس قيمت‘باس ببري بالاتر تا هم تو راضي هم بنده خدا!

كه اينطور! كنار آمدينه؟! بعد هم توي اون شب‌هاي سرخوشي تو از زندگي سگي خودت براش ناليدي و اون هم از درد و بلاهايي كه كشيده بود! بهش شب آخري چي گفتي؟

ـ هف هش سالي مي‌شه كه بچه‌دار مي‌شم و بعد پن سالم مي‌سپُرَمِشون دس يه زن و شوور اجاق كورِ خرپول! حالا ميگمااگه با هم بمونيم چي ميشهبمون با هم سروسامون بگيريم تو رو به مولاباشه؟!

لطيفه نه گذاشت و نه برداشت، كتفت را بوسيد. يه نموره خنديد وهمين! بالاي سرت نامه زنيكه بودهاخواندي كه؟!

سلام

از فردا ميرم يه منطقه ديگه.بابت همه چيز ممنون. كاش زنت مي‌شدم ولي حيف كه به حرفه‌ام عادت كردم.Š

هان! رسيد! ماشين رسيد. اُپل زرشكي را مي‌گويم! ببين خانمي كه كنار راننده نشسته چطور به طفلي زل زده!

حاضرش كن، دِ يالا جُلُنبُر! بگو صاف خودش را بكشد بالاقوز نكندها.به اين قيافه نكبتي خودت هم رنگ و رويي بده. به بچه هم بگو اينقدر چشم‌هايش را گرد نكند.

ـ سلام، لطفعلي تويي؟

قشنگ برو جلو.زياد دولا نشو ضايع بازي شود! حالاآرام آرام دستش را بگذار دست خانم.

ـ چه ملوسه، اصغر اسمشُ بذاريم ملوس!

اِ، نذار اين آخرها به تو نگاه كندهلش بده بغل خانمخوبه، خانم بلد استنمي‌گذارد گريه‌اش را ببيني!

ـ اينم چكحداحافظ!

رفت؟.به آنها چه گفته بودي؟.كه ملوس توي زلزله پيدا شد؟!هان؟!



پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 | 21:6 | هدی |