يا مهربان
من،هدي،درروزمرگي
قاهقاه خنديدنهايت براي اينست كه هبوط كردهاي! آمدي براي بطالت و عبور ازهرچيز كه بوي مضحكه ميدهد.به خود اجازه دادهاي كه درختان را گناه آلوده كني و زمان تلخ زميني بودنت را در پي يك سوژه بهتآميزسپري.
خميازههاي كشدار؛
چشمان خمارآلود بيهدف؛
انگشتان منحني دردناك؛
ويك دل… يك قلب تپنده كه به طرزعجيبي برخلاف كالبد آميخته به خاك، خون را گرم،گرم و گرمتر ميكند. اين فرصت به تو داده شده تا احساس كني نيمههاي شبي براي توست تا طعم زجرآلود سقوطِ معنويات را در خلال خلائي خدايي بچشي.
به خود،به خود تازيانهخوردهات نهيب بزني كه كسي قرار است عاشق من شود يا من…دل ببندم!اما اين عشق چيست…بوي سيب سرخ حوا ميدهد يا كشكول گلين شمس را تداعي ميكند؟شيطان در هر چهار راه برايت چشمك ميزند و خندههاي مستانه بيصاحب، رگههاي ملتهب دوست داشتن را در تو متورم مي كند.شهوت…شهوت…و…!
در مقطعي از درماندگي،در پناه محراب،آنجا كه فنا شدن را تجربه ميكني، از گريههاي عجزآلود زليخا ديوانه ميشوي و صوت دلانگيز داوودي روحت را صيقل ميدهد.
زمان…براي تو به عروج نزديك ميشود. كف دستي خاك كربلا و چند CC اشك!آونگ شرابي ذهنت با حركتي موزون و افسونگر ندا درميدهد از حالاتي ناشناخته…واينجاست كه با قدمهايي رازآلود به سوي منبعي ازلي پرواز ميكني؛گنگ و سرگردان…تشنه و عطشناك…گرسنه و قحطيزده…مأيوس و دلمرده! حالا…كيست تا سرِّدعاي تو،نعرههاي بيفرازوفروزت،در دلش رخنه كند و…اصلاً تو ميداني چه بايد بخواهي؟ بند نداشته كفشت را بخواهي يا بند دل پاره شدهات را؟از يك نگاه با سايهاي از احزابِ آلوده فرياد كني؟!
بياختيار حوصلهات سر ميرود. پوزخندي و…«گورباباي زندگي»!
ما،هر وقت دچار اوقات فراغت ميشويم…كفن سفيد ميپوشيم و بدون حالتي از استعاذه،همخوابه ديوارههاي چندشناك و نمور گور ميشويم.و عين…شين…قاف…چه زود براي ما…در ما، نگران ميشود!
و او كه بر تلي از خاكستر ايستاده بود؛پرسيد:
اين بود زندگي؟!!
جمعه ـ 13 آبان 84
به نام ايزد خوب
قسمت اول
...همديگر را بغل كردند و ياسر گوشه لبش را بوسيد. بعد هر دو ايستادند ...هر دو با هم؛ نه دست ياسر را گرفت و نه نگران بود كه مبادا نتواند خوب بايستد.
چه صحنه آرامبخشي بود! وقتي ميتوانست بعد از سالها در روزي خاص دويدن را هم پا با ياسر احساس كند...باد خنكي موهايش را كنار ميزد و پشت گوش و پوست گردنش را غلغلك ميداد.
روحيه برس را برداشت و به موهايش كشيد؛ چه نرم و نگران كننده! انگار به جاي تارهاي خرمايي رنگ مو چندين دسته ابريشم روي پوست سرش كاشته بودند. ترسيد كه مبادا انتهاي تارها موخوره گرفته باشد. وقتيكه كار شانه موها تمام شد دلش هوس كرد دوباره در آنچه كه ديده بود غرق شود. در دنياي سبك و روشن رؤيا كه ياسر او را بدون يك چيز ميديد.
...وقتي هر دو ايستادند و نفسنفس زنان به چشمهاي بيانتهاي هم خيره شدند، روحيه كمي اين پا و آن پا كرد و خواست تا چيزي بگويد...ميخواست از ته دلش با ياسر...با همان شبه مجنوني كه خودش اين نام را انتخاب كرده بود از چيزي بگويد اما وقتي به نور ديدگان و شوق كودكانه چشمانش خيره شد و از قوت پاهاي خود مطمئن شد، ديگر فقط دستان ياسر را گرفت و اجازه داد تا پستي و بلنديهاي دشت طلايياش زير چهار پاي آرزومند بوي حسرت بگيرد....
دوباره خودش را جلوي آيينه ديد اما اينبار عمه را هم ديد، عمه حورا كه لبش را روي سر او نشانده بود.
ـ خواب ديدم عمه...يه خواب خوب!
ـ امروز چندمه؟...يازده ماه قمري...خيرِ عمه جون...تعبيرش خوبه.
ـ فقط انگار ميخواستم بهش بگم كه...نميدونم...نتونستم بگم من ديگه اون روحيه دونده نيستم...كه واسه عكس گرفتناش ميافتاد دنبال سوژهها..ولي تو خوابم خيلي راحت شده بودم...من و ياسر تا جون داشتيم دويديم، وقتي بيدار شدم حس كردم نفسم گرفته...اينقدر كه دنبالش دويدم!
حالا چهره مهربان عمه حورا هم در رگههايي از تأسف و حسرت گم شده بود؛ خوب ميدانست كه درد روحيه در اين سالهاي زجرآور و طولاني چه بوده و هست. لبخند آرامبخشي زد و با لحن طفرهآلودي گفت: آقا يوسفي گف يه رب به يك ميرسن خونه...خيرِ عمه جون، ديدار با يه عزيز اونم وقت اذون..الهي دورت بگردم! عمه حورا او را تنها گذاشت، دل روحيه غنج رفت؛ براي همان عزيزي كه قرار بود بعد ار هجده سال واقعاً و نه در خوابهايش ببيندش، براي هميشه صورت زنده ياسر را داشته باشد و وقتي غصهدار شد به سينهاش بچسبد.
دستانش را روي چرخهاي ويلچر جا داد و قوتش را ريخت توي مچها.دلش هري ريخت پايين، سينهاش تنگ شد و به صندلي چسبيد.
ـ ...ياسر جان! بيا كمكم كن يخچال تميز كنم..ياسر، قربونت برم..دلم خيلي گرفته بريم يه هوا بخوريم؟ ياسر، چرخ ويلچرم خراب شده...بيا يه دقيقه!
چرخها را چرخاند و با عصبانيت به تابلوي سر در اتاقش نگاه شد.
ـ ان ا...مع الصابرين...واقعاً ان ا..مع الصابرين؟!


