داردنظربه خانه خرابان همیشه عشق ویرانه فیض می برد از ماه، بیشتر سلام الهه آب؛ راست گفتی... شاید من عاشق شده باشم.شاید از آن قهوه تلخ مرموز که در دستان استاد ازل بود توی حلقومم ناغافل ریخته باشم. دیشب پیامی فرستادم، «نمی خوام به هیچ معادله ای معتقد باشم»...کاش می شد الهه! که بتوانم از بین اینهمه جاده و فرعی و اصلی، یک جاده- اگرچه پست و خاکی و مال رو- با معادله خودم بسازم.چقدر این لفظ «کاش» حفره های کنجکاو دماغم را از تعفن غریبش پر کرده. بگذریم که آن سه شنبه طرب انگیز نم خورده- که زمین تازه دهان از پستان ابرها گرفته بود- همه حرفهایم را با جدیت زدم و چقدر به تو قول دادم که....و تو چقدر وقت گذاشتی که: « آدم باش! به نتیجه فکر کن! و...دلتنگی» پس بگذریم! جمعه نبودی.توی سینما مراسم بزرگداشت مقام زن بود و دلم هوای سکوتمان را کرده بود.بازیگوشی و دهن کجی هایمان،چشمک زدن های تو و دروری گویی های چاله میدانی من.هوای شنیدن باز هم ریسه رفتن های توکه از شدت خنده انتهای چشمهایت چینهای جان دار می افتد و...گوژشدنت. اینها به کنار فیروزه ای! اجازه دارم شاکی باشم؟! مُردم از بس... از بس گنجینه اسرار لبهای گوشتالود همه شدم.از بس به چشمهای تشنه شان عشق پاچاندم و گفتم...یک ریز گفتم...گفتم...گفتم!اصلاٌ مردم از بس حرف زدم. نیمکتهای صبور لب رودخانه هنوز گرم و عجول اند: «نکند که هدی عصر این هفته،به هوای موجهای همسایه نیاید! نکند که حرفهایشان با هدی ته کشیده باشد!» این نکندهای کوفتی... به من فرصت میدهی تا یک نفس عمیق شاد بکشم؟ هووووووووووووففففف!! گفته بودم برایت از اصفهان و بید مجنون و خانه کوچکم آنجا؟!وای...جلوی در خانه ام بید مجنون اگر نکارم که اصفهان دیگر اصفهان نمی شود به مولا!! دیدی یا نه؟ باد که می آید این شاخه های خطرناک و دیوانه بید چطور عشوه می کنند و از خود بی خود می شوند؟باد که نه! نسیم.باور کنم که حال خونین بید به این خاطر است که حضرت فاطمه زیر طره هایش اشک می ریخت؟...تو اگر خواستی درختی برای خانه ات بکاری گفته باشم بید نباشد...بید را پشت قباله من انداخته اند! تو و چنار با هم اخت ترید جانِ خاهر! اینها را بگذار کنار...« روانشناسی و دین»-ِ یونگ جان را که برایت گفتم. گرم خواندن که بودم زیر پلک ها موذیانه برای خواب غنج می رفتند.نگو، که نشئگی و چرت سر ظهر مثل بستنی سنتی با لایه های خامه نیست که اگر بگذری و مفیوض نشوی نصف عمرت بر باد فناست.دستم را زیر جمجمه ستون کرده بودم . من و بالش گل مگولی و باد گرم! مدام تا انتهای گره بالش اریب می شدم.آدم چقدر باید ابله و خبیث باشد؛ املت و پیاز سفید چلوکبابی و لواش و پشت بندش آب تگری و یک آروغ جانانه...بعد...بخواهد مطالعه آزاد هم داشته باشد.شاهکار خلقت که می گویند منم! این هم به کنار...! این روزها اسم انجمن کذایی ات را که می آوری این بند دلم مثل کودک معصومی که شاش بندش شل شده باشد مدام به رعشه می افتد.ای...از...خدا...بی خبر!از تو چه پنهان که باید برای ختم به خیر شدن عاقبتم توی این نشست ادبی مخوف یک دیگ مشت شیر برنج بار بگذارم برای نذری. اگر بخواهم توی شیر برنجم ذرت بریزم میلت که می کشد؟...نگو که مرسوم نیست الهی دورت بگردم با همه کارتهای سوخت باطل شده! نقلی نیست...فقط خواستم یادی از بلالهای بلا گرفته باغچه کنم که آتش به جان گرفته ها برورویی پیدا کرده اند!چند روز پیش صدقه سر مادر چشمم به جمال نوچه بلالی باز شد و نیشم تا بناگوش واااااز...چرا؟! تو مگر مهلت دادی آن روز دم غروبی از بلالی لب ساحل، یک جفتِ مشت بلال بگیریم تا روشن شویم!نکند به نیش کشیدن بلال و شیره سفید و یکدستش تو ذوق ادبی ات می زند باهارنارنج؟!نه جانم...آدم باید باحااااال باشد...بلال را که می بینی –اگر دست حلال خورده کبابش کرده باشد و صفایش داده باشند- باید بکشی به نیش و حریصانه آب نمکین و شیره انگیزاننده خوشمزه اش را از روی لبهای چاک شده از شدت ولع پاک کنی.زندگی همین نباشد چه باشد قطاب من؟!گرچه بچه بلال نصیبم شد-خاک این برِ باغچه افتاده به نک و نال و رمق ندارد.شده لاجان، غریب مادر!-ولی همان طعم شیرین بچگی هایم، لذیذ و دوست داشتنی،آمد زیر زبانم و بزاق عزیز را ملاقات کرد.هوسی بودها الهه!این دانه های برشته بلال وقتی زیر دندان های نیش و بعد زیر دندانهای کرسی جا می گیرند آدم تازه می فهمد چه شی عجابی را دارد بلع می کند.اصلاً همه چیز یک ور،طعم بلال نمکین و برشته مادر آنهم توی بغل نسیم عصر وری دیگر...چه می گفتیم؟...هان...انجمن غولهای بی شاخ و دم ادبیات داستانی و از این جور دری وری ها...اخوی جان...حالا ما یک شکری خوردیم تن به بلایا سپردیم تو چرا آتش این هوس ما را شعله ورتر کردی ملعون؟! افتاده ایم به صرافت بلع و هضم کتب متعلقه.قدم اول هم با چه! «عناصر داستان»-ِ جمال اینها. ببینمت...توی این نوبت نامه نگاری... شاخه ها، کمی بیشتر بودند،نه؟ راستی... الهه! حق با تو بود پنج شنبه های این دنیا مال من و تو،تنهاست(اگر نمی گفتم لال می مردم) تا بعد،باقلوا یکشنبه- سرظهر- خانه
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:28 توسط هدی
|

بانك! يك بانك شلوغ! با همه تجهيزات و يك ساعت پاندول دار غول پيكر در ضلع جنوبي آن درست بالاي در هوشمند. روز پرداخت حقوق به كارمندان و همهمه مردها و زنهاي عجول. دوشيزه پاركر دست پسر خواندهاش را ميكشيد و حريصانه منتظر نوبتش بود. هارولد دالتون دومين سيگار برگش را روشن كرد و به سرعت چند دسته اسكناس را از مسئول صندوق تحويل گرفت. خانم پرتون هم چون هميشه براي اينكه كارش زودتر راه بيفتد عشوهاي تحويل آقاي صندوق دار داد و لبهاي بنفش جيغش را به طرز چندشآوري كج و كوله كرد. روپرت رودريگزاما بيتوجه به آنچه كه ميديد نااميدانه روي نيمكت وسط سالن وا رفت و گره كراواتش را گشادتر كرد. كاغذي كه دستش بود بالا گرفت و جملاتي را كه روي آن نوشته بود دوباره خواند. ـ با سلام...به خاطر خدا و به خاطر همه مردگان روي كره زمين و احتمالاً سيارات ديگر از اين پس هرگز با من ارتباط برقرار نكنيد، ديگر از دست همه شما كلافه شدهام! ترجيح ميدهم به زندهها كمك كنم. با تشكرـ روپرت رودريگز روپرت اخمي كرد و به كاغذ زل زد. نه! اين شبيه يك استعفا نامه آبرومندانه نميتوانست باشد، لااقل براي ارواحي كه پنج سال تمام با آنها صحبت كرده بود. اما او ديگر كاري از دستش برنميآمد؛ ميخواست آخرين تصوير خوشي را كه از همسرش ليندا داشت به ياد بياورد ولي آخرين تصوير دردناك هميشه به آخرين تصوير خوش اجازه ورود نميداد ….روپ..اين واقعاً خجالتآوره…تو دقيقاً يك سال و نيمه كه با من ازدواج كردي و من…نميتونم بفههم چرا شبهاي يكشنبه حق پيش تو خوابيدن رو ندارم…؟!! ـ م…من نمي تونم توضيحي در اين مورد بدم… ـ پس خداحافظ عزيزم… ـ چي…؟! ـ….!! روپرت رودريگز ضربه محكمي به پيشانياش كوبيد و با قيافه شكست خوردهها بشيتر توي صندلياش فرو رفت.پيرزني كه كنارش نشسته بود متعجبانه پرسيد: چرا اينقدر ناراحتي پسرم...حقوقت كمه؟!روپرت دردمندانه رو به او كرد و پرسيد: ببينم چطور ميشه از ارواح خواست دست از سرمون بردارن؟! پيرزن خنده ريزي سر داد و يواشكي گفت: خب معلومه! برو و بهشون بگو كه ديگه وقتي براي حرف زدن با اونا نداري…اونا موجودات دلرحميان! و روپرت متمسخرانه زير لب گفت: آوو…البته! تو سال دوم كم مونده بود آشيل پام رو داغون كنن! تنها راه همين نامهس، بله! پيرزن از كنار او بلند شد و رفت. روپرت خصمانه يك بار ديگر نامه را خواند و آن را در جيب پيراهنش چپاند.بعد انگار كه نيروي آرامبخشي گرفته باشد لبخند زنان مشغول تماشاي اطراف شد. ناگهان صداي جيغي تمام سالن بانك را لرزاند. همه وحشت زده به سمت صدا چرخيدند؛ همان پيرزن روي زمين افتاده بود و ملتمسانه داشت فرياد ميزد: نه..نه! مردي كه زير بازوي او را گرفته بود با بيخبري رو به جمعيت كرد و گفت: نميدونم چي شد..گفت تو اين بانك يه روح وجود داره و يهو افتاد! حالا روپرت رودريگز ميدانست كه بايد چه بكند، بايد كاغذ را زير درخت انتهاي قبرستان چال ميكرد و منتظر ميماند. او همينطور غرق در افكار خود بود كه نگاهش متوجه چند نفر شد كه وارد بانك شدند؛ قيافههاي مرموز و ترسناكي داشتند و عينكهاي سياهرنگ بزرگي به چشم زده بودند. حس بدي به روپرت دست داده بود، به نظر قصد بدي داشتند... آب دهانش را به زحمت قورت داد و دسته نيمكت را محكم چسبيد. ـ آ...يا مريم مقدس! و بدون اينكه وقت تلف كند با تمام نيرو فرياد زد: يكي آژير خطر رو بزنه! ـ هيچكس از جاش تكون نخوره...همه برقارو قطع كرديم..يالا آقاي رئيس...را بيفت! روپرت دوباره نعره زد: نه...آژير خطر برق اضطراري داره...يكي... ناگهان يكي از آنها به سوي او يورش برد و اسلحهاش را نشانه گرفت. همه جيغ ميكشيدند و به روپرت قهرمان زل زده بودند. ـ..ت..ق! روپرت به سبكي يك پرنده جا خالي داد وپشت نيمكت پناه گرفت ـ…خدا رو شكر...نجات پيدا كردم! تبهكاري كه به روپرت شليك كرده بود يك آن بيحركت ايستاد؛ يكي از همدستانش رو به گروگانها كرد و با لحن تهديدآميزي فرياد زد: مراقب باشيد شمام به سرنوشت اون دچار نشيد! ما فقط پولاي اين بانك رو ميخواييم!... آقايان سارقين، عجولانه پشت سر رئيس بانك به طرف اتاق پول دويدند. براي يك لحظه روپرت به خود آمد، گويا حال عجيبي پيدا كرده بود ...حسي همراه با خلأ...سبكي و رهايي...! خوب كه به اطراف نگاه كرد متوجه شد فاصلهاش با زمين بيش از حد شده. ناگهان نيرويي، ناخواسته او را از بانك بيرون كشيد؛ بعد از خيابان رد شد و به سرعت نور همراه با دستهاي از پرندگان، پارك كودك را پشت سر گذاشت و او همه اين صحنهها را از ارتفاع پنج متري ميديد. اشتباه نميكرد، او دقيقاً زير درخت انتهاي قبرستان ايستاده بود و سايههايي به تدريج به او نزديك ميشدند. اول به خود نگاه كرد...چقدر شفاف شده بود... ـ آه...نه نه...م..من روح شدم! و بعد به سايهها. ـ سلام نوه عزيزم..! روپرت بر خود لرزيد، كمكم تصوير ارواح را داشت تشخيص ميداد. پدر بزرگ، آقاي برنارد، دختر كوچولوي خانم مونتگومري... پدربزرگ به جيب پيراهن روپرت اشاره كرد و مشكوكانه گفت: اميدوار بوديم به وضع بهتري بميري! روپرت به ياد آورد كه چه اتفافي افتاده...در حقيقت چه گند بدي زده! تته پته كنان گفت: بله..پدربزرگ عزيزم! شما حتماً صداي سلام مادربزرگ رو شنيديد...دلش براتون خيلي تنگ شدهها! ـ ما اين دور و اطراف بوديم…يه چيزايي تو اون كلهت داشت وول ميخورد درسته؟! يعني ميشه كه من درست حدس زده باشم و تو، توي اون جيب لعنتيت… روپرت دستش را روي جيب پهن كرد و با خنده مسخرهاي جواب داد: هي...هيچي...ف..فقط يه نامه سادهس! دختر كوچولو پرسيد: چه نامهاي؟! و روپرت در نهايت تأسف پاسخ داد: اِ..استعفا نامه! ـ كه اينطور...نوه چطور جرأت ميكني كه اين حرف رو بزني...؟! ـ من ديگه نميخواستم عضو گروهتون باشم پدربزرگ...گروه ارواح كمك رسان...من بدبختترين مصاحب دنياي شما هستم...ليندا طلاق گرفت..تنها پسرم ميخواد جدا زندگي كنه! آخه چرا باید زن دومم رو هم از دست بدم...این...این منصفانه نیست...هرگز... پدربزرگ كه به خشم آمده بود فرياد كشيد: اسنعفا از گروه ما...باورتون ميشه دوستان؟! ـ..نه..نه...! ـ روپ...با اينكه نوه مني ولي محكوم به مجازاتي...! ـ ولي پدربزرگ اين حق من بود كه تصميم بگيرم...تازه الآن كه مُردم و همه چيز... ـ از همين حالا به مدت…مدت…آقاي برنارد نظرتون درباره يك سال چيه؟! ـ…آ…آه…نه،نه…پدر بزرگ! آقاي برنارد تأمل كوتاهي كرد و با گفتن خوبه نگاه ترحم انگیزی به روپرت انداخت. ـ تا يك سال محكومي كه توي اين قبرستون زار بزني و مردم هم ، حتي يك نفر، از ترس اين نالههاي تو به قبرت…نزديك…نميشن! روپرت با استيصال نعره زد: آه نه...اين ناعادلانهس...حاضرم صد بار ديگه از تفنگ اون دزد تير بخورم ولي اينطوري محكومم نكنين...نه، پدربزرگ! بعد از چهل سال حالا روپرت رودريگز داشت بلندترين و اشكآلودنرين گريه عمرش را سر ميداد...مثل يك پسر بچه دو ساله بعد از گم شدن در خيابان! صبح روز بعد، شركتكنندگان در مراسم تدفين روپرت رودريگز از كنار درختي رد شدند كه لابلاي شاخ و برگ آن كاغذ مچاله شدهاي به چشم ميخورد. كاغذي كه فقط بخشي از نوشته آن قابل خواندن بود. استعفاي شما رد شد....![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:9 توسط هدی
|

(گفتگو با دکتر سید حسن علم الهدی، جامعه شناس و استاد دانشگاه) روانشناسان بیشترین شباهت را بین عشق افراطی و یک بیماری خاص روانی به نام وسواس اجباری مشاهده کرده اند.در این بیماری،افکار خاصی به ذهن هجوم می آورد که فرد گریزی از آنها ندارد؛این افکار او را مجبور به ایجاد رفتارهای خاصی می کند که اگر انجام ندهد دچار تنش و اضطراب زیادی می شود.پس عشق یک حالت وسواس اجباری ایجاد می کند که در آن فرد عاشق دچار افکار و عادات خاصی می شود که نمی تواند از دست آنها خلاص شود.مثل تماس گرفتن پی در پی با معشوق وفکر کردن مداوم به او که عملکرد عادی ذهنش را مختل می کند.افراد مختلف از عشق تعاریف متفاوت دارند.گروهی عشق را مقطعی می دانند و عده ای عشق اساطیری را عشق واقعی می دانند و افرادی هم هستند که عشق پایدار و ماندگار همراه با دوست داشتن و منطق را می پذیرند. اما افرادی هم وجود دارند که افراط را سرلوحه عشق خود قرار می دهند و به راه مجنون بی لیلی می رسند. شاید این سوال برای شما هم پیش آمده باشد که چرا بعضی از عشقها به جنون می رسد؟ آقای دکتر،عشق چه تعریفی دارد؟ عشق از دیدگاه های متفاوت،معنای مختلف دارد که چه در روانشناسی و چه در روان پزشکی،ادبیات یا عرفان قابل توصیف است.شاید برایتان جالب باشد که بدانید کشورهای غربی،متخصصان عشق شناسی دارند. عشق در واژه شناسی به دوست داشتن در حد افراط،شیفتگی،دلدادگی و دلبستگی تعبیر می شود و از کودکی تا بزرگسالی ریشه در تمایلات انسان دارد.در حقیقت دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز هر انسانی است و عشق مقوله ای است که با احساس،عاطفه و هیجان انسان مرتبط است تا خردورزی او.نکته دیگری که باید به آن توجه داشت، این است که عشق در رابطه شکل می گیرد و جوانب مثبت و حتی منفی و پراختلافی دارد و شاید مهمترین مشکل هم عدم داشتن یک رابطه عاطفی و رسیدن به نقطه تنهایی بیش از حد است.روانشناسی اجتماعی بیش از سایر رشته ها به این مباحث می پردازد.در سالهای اخیر روی سه مبحث جذابیت،عشق و صمیمیت تحقیقات زیادی صورت گرفته است و روانشناسان اجتماعی معتقدند سه نوع عشق وجود دارد و «سانتراک» این موضوع را کاملاً شکافته است. بیشتر توضیح میدهید؟ اولین نوع عشق،عشق رمانتیک یا عشق شهوانی است که بیشترین دردسرها و افسردگی ها از این عشق نشأت می گیرد.روانشناسان معتقدند این عشق دو مؤلفه دارد: کشش جنسی و دلباختگی. یکی از محققان معروف به نام «آلن برشاید» می گوید: وقتی افراد می گویند عاشق هستیم،منظورشان از عشق همان عشق رمانتیک است و در آمریکا و کشورهای غربی دلیل اصلی ازدواج همین نوع عشق است.حتی در حال حاضر در ایران هم بسیاری از ازدواجها بر اساس همین مؤلفه صورت می گیرد.یعنی عشقی همراه با هیجانات،خوشی ها،ترس،میل جنسی، لذت و حسادت. مطالعات انجام شده در کشورهای غربی حاکی از آن است که عشاق نیز از کسانی که در حد اعتدال یکدیگر را دوست دارند،افسرده می شوند.متأسفانه در این نوع عشق،دلباختگی و رویکردهای جنسی بدون در نظر گرفتن شأن خانوادگی، عوامل اقتصادی و اجتماعی مهمترین ملاکهای انتخاب همسر تلقی می شوند. یعنی عشق های پایداری نیستند؟ متأسفانه همین طور است چرا که می بینیم بعد از گذشت یک دوران 5-4 ساله و سپری کردن هیجانات و دلبستگی های اولیه، زن و شوهر آگاه تر می شوند و شاهد طلاق عاطفی و جدایی خواهیم بود که البته در این میان خانم ها بیشتر دچار افسردگی می شوند.گروه دوم عشق ها،عشق های محبت آمیز هستند و روانشناسان معتقدند این عشق چیزی جز شهوت است.عشقی که بدون انتظار از طرف مقابل شکل می گیرد.مانند عشق مادر به فرزند.این عشق، عشق ماندگاری است و حتی اگر از عشق رمانتیک به این مرحله برسد باز هم پایدار خواهد بود.سومین نوع عشق به گفته «استرن برگ»، عشق تمام عیار،کاملترین و قویترین عشق هاست و در سه کلمه شهوت،صمیمیت و تعهد خلاصه می شود. نگفتید عشق هایی که به جنون می رسند از کدام نوع هستند؟ عشقی که به جنون،دیوانگی و حتی خودکشی می انجامد در گروه عشق های رمانتیک قرار می گیرد. این جنون چگونه بوجود می آید؟ فردی که از عشق به جنون و دیوانگی می رسد در حقیقت،یک بیمار و روان پریش تلقی می شود تا یک فرد عاشق. درست است که در عشق خردورزی و منطق وجود ندارد اما باید گفت در عشق های دوطرفه و ماندگار،منطق از اصول این پایداری است.به قول شاعر:عشق هایی کز پی رنگی بود...عشق نبود عاقبت ننگی بود. انسان از کودکی نیازمند دوست داشتن و دوست داشته شدن است و وقتی به بلوغ می رسد،دگر جنس خواه می شود و اگر در یک مسیر منطقی قرار نگیرد،به افسردگی، جنون و خودکشی منجر به مرگ می انجامد که البته با روانکاوی می توان این مشکل را مرتفع کرد.عشقی که انسان را به کمال می رساند، چیزی جدا ز جنون و دیوانگی است.این نکته نباید فراموش شود. منبع: ماهنامه بهداشت روان و جامعه/ شماره 27/اردیبهشت 87
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:22 توسط هدی
|

سلام الهه آب! « راز گلي» كه يادگاري از تو،توي 5700ام ريختم، با درختي از درختهاي باغچه رفيق شد.درخت سيب فرانسوي قهر كرده.نمي دونم...شايدم بهش بياعتنايي كرديم. رو اين حساب شايد فرجي شد و با موسيقي دلنواز ايروني اومد رو فرم!انار ترش وگوجه سبز و گوجه ترش و ازگيل ميوه دادن اين هواااا! ولي اين درخت مهجور مونده و غريبي ميكنه! تنهش رو كج كرده به سمت ديوار- مث يه پسر كوچولو يا دختر كوچولوي باهوش قهرقهرو كه داره جلب توجه ميكنه- و شاخههاي عورش متأثرانه لبه ديوار كزكردن.پشت كرده به رفقاش.به هم پيالههاش. چي بگم والا...آبجي! گاهي تنبلي رو ميذارم كنار و با 5700ام نازش ميكنيم: حال خونين دلان كه گويد باز وزفلك خون خود چه جويد باز تنها هنرم تو باغچهباني اينه كه عصري، دم غروبي آفتابه زرد كوچيكمو آويزون انگشتام كنم و دلخوشانه تن برگ و گلا رو آب بدم.صفايي داره به مولا!نخسوزاً وقتي لوله آفتابه رو بيگيري بالاتر و اين حجم خوشمزه سر بخوره رو ليزي برگا و اونام از خداخواسته عشوهاي بيان و تك و توك اينور، اونور بشن! اهل بيت، از بوي نمي كه عصرا تو حياط ميپيچه ميآد دستشون كه لخلخ دمپاييهام الكي نبوده.واسه همه بوي خاك نمور خاطرهانگيزه...همه از خاكيم و... راستي الهه! باز هم، گهگاهي، چلچله سينه سفيد با چلچله سينه سفيدترش مييان ديده بوسي.يه كابل برقي سردرخونهمون هس كه آوازشون فقط رو اون شنيدنيه...بيشتر خوش و بش ميكنن الهه...دعوايي در كار نيس...شايدم هدي يوخده بيشتر از بقيه خوشبينه...! صخره يه بار برام نوشته بود «سلام چلچله سينه سفيدم» منم عصبي شدم و جواب دادم«چلچله سينه سفيدتر!» دقيقاً قادر نيستم تشخيص بدم اون دو تا چلچله،همونايي هستن كه الهام بخشم بودن يا نه؟ فقط سرحال مييام وقتي ميبينم بازيگوشيهاشونو سردرِ خونهي صادقي بزرگ خالي ميكنن. چقدر انرژي بخشه وقتي زودزود همو ميبينيم...يه روز بايد از خنده چنان به ريسه رفتن بندازمت كه درست و درمون بشنفم غش غش خندهتو...مگه صدا خفه كن بلعيدي دختر؟! در ضمن... اسم فيلمي كه بهت دادم «آواي قلبها»ست نه« قلبهاي ناآرام»!پي نوشت يكي از پستهات ديدم و تازه الآن...يادم اومد...!باورت ميشه اگه بگم بيشتر از ده بار سيررررررر تموشاش كردم؟ محشره...واقعي بودنش بيشتر آدمو واسه چندمين بار ديدن ترغيب ميكنه.داداشي تا قبل از ازدواج خيلي نگاه ميكرد.ريخته بود تو HARD ِ PC ش؛.خدا كنه شيداي داداشي هم طلبه بشه ببيندش.. من كه هر وقت از جوونيم استفراغم ميگيره تو خلوت خودم ميشينم و ويولن نوازي روبرتا رو نيگا ميكنم.شير زني مث اون چه نيازي به مرد داره؟ القصه.... كسي... پيش از اين بهم متذكر شده بود كه خيلي از اين شاخه به اون شاخه پريدنم ميگيره...فكر كنم ديگه شاخهاي نمونده! تا بعد نازنين عصر چارشنبه 8 خرداد
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:32 توسط هدی
|

خستهام و له شده از شدت تلاطم امواج در دلم؛ امواجي زمخت،زشت
خستهام و له شده!
اما
…نه از زمين و نه از زمانه و نه از غريبه و نه از آشنا كه از خودم؛از خطورات خطرناك ذهنم
از وسوسههاي نفرتانگيز سينهام
از آرزوهاي نشدني كه بر قلبم حمله ميبرند و چشمم را كور ميكنند و خودم را ذليل
و بر ين احوال رقتبار
…اگر تو دلت نسوزد چه سرنوشتي خواهم داشت؟!
اي دلسوزترين.
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:49 توسط هدی
|

صخره باش تا سنگ وجودت، برهنگي روح احساسم را سيراب كند. كوه، تا خنكايِ قافِ حسِ ناشناختهات برايم دست نيافتني باشد. خورشيد، تا سوزندگي هر روزِ سرنوشتت، در هجوم قحطيها و خشونتها، ببالاندم. طوفان باش برايم، تا درنده خويي لطف انگيزت، صبورم كند. درهاي عميق، تا اميدوارانه، چشمان شوخم را ببندم و در تو تاريكيها را لمس كنم و نهراسم. تو
باش!
با آريايي چشمانت فتحم كن تا زلفم…تو را بر باد دهد.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:53 توسط هدی
|

چلچله سينه سفيد گفت: اگه باهات حرف نزنم افسرده ميشم! چلچله سينه سفيدتر گفت: خدا نكنه..باهام حرف بزن خب! چلچله سينه سفيد آهي كشيد و زمزمه كرد: حواست پيش من نيست..من اينجام..كنارت..منو ميبيني؟! چلچله سينه سفيدتر بالهايش را باز كرد وباخستگي گفت: خستهام..اين روزاي سخت مثل وزنههاي سنگين بهم آويزون شدن! چلچله سينه سفيد معترضانه پرسيد: چرا بهم نميگي؟! « چي رو؟!..» « كه اذيتت مي كنن..» « اذيتم نميكنن..تو كم پيش مني!» « نه نيستم..!» « يه دروغ بزرگ..!» چلچله سينه سفيدتر به اينسو وآنسو پريد. چلچله سينه سفيد نوكش را باز كرد؛ بازتر و با چند پرش تيز به چلچله سينه سفيدتر نزديك شد، بعد بانگراني پرسيد: چته آسمون؟! زن، چشم از چلچلهها ـ كه روي كابل برق نشسته بودند ـ گرفت . غمِ چشمهاي خيسش روي بازوان مرد غلتيد و تا سينهاش خود را لغزاند. «« دستاي تو ديشب كاملاً باز بودن! »» «« تو چته آسمون؟! »» چلچله سينه سفيدتر نوكش را ميان پرش خواباند و چند ثانيه بيحركت ايستاد؛ بعد گفت: من خوبم..اگه دستاي تو هميشه برام باز باشن..اگه..اگه..! ««چرا سرتُ نذاشتي رو سينهم..نگو كه ديگه صداي قلبمو دوس نداري!»» چلچله سينه سفيدتر چشمهاي گرد ترسانش را باز و بسته كرد و محتاطانه نگاهي به دور و اطراف انداخت. ««فقط جمعهها..من..ضجر ميكشم!»» ««موقتيه مهربون!خودم اضافه كاري گرفتم تا جبران كنيم..يادت كه نرفته؟!»» «« بذار منم كار كنم..هردو باهم كه بهتر برميايم!»» ««نه..فعلاً نه!ميگذره..»» زن،بغضش را بلعيد.نسيم دوري زد و موهاي زن را بغل كرد؛ و زن قبل از اينكه دسته موها روي ماهي گردنش ليز بخورند گردن كج كرد و سرش را روي سينه مرد گذاشت. چلچله سينه سفيد در خود فرو رفت.چلچله سينه سفيدتر پاهاي ظريفش را جهاند و به او تنه زد. ««چته زيتون؟!»» ««هييييي..!»» زن، صورتش را به سمت صورت مرد چرخاند و نوك انگشتش را آرام آرام روي چند تار موي سفيد سر او كشيد. چلچله سينه سفيد رويش را از چلچله سينه سفيدتر گرفت و زير لب گفت: كاههه! ««كاه؟!»» ««شلاقهاي سخت تجربه!»» چلچله سينه سفيد خواست تا بپرد. ««نه، صبر كن!»» «« منو ميبيني؟!»» «« تو زيتون مني..چته؟!»» «« مردي كه كاه ميشود..كاهي معصوم..شايدم مظلوم..كم..آوردم..!»» چلچله سينه سفيدتر بالهايش را باز كرد و جسورانه بالهاي چلچله سفيد را بست. «« مردي كه كاه ميشود ولي..شلاقهاي سخت تجربه دربرابرش كم ميآورند..نه او..!»» «« منو ميبيني؟!»» زن، خط نگاه عاشقش را به پلكهاي بسته مرد وصل كرد. «« من به همون جمعهها راضيام..به همون شباي كوتاه و بلند..به رأس ساعت هشت هر شب كه قفل در ميچرخه و من ميبينمت..ميبينمت..آره كه ميبينمت!»» چلچله سينه سفيدتر ارتفاع گرفت و از بالا به چلچله سينه سفيد نگاه كرد. «« نفرينم كن تا فقط بگم..كنارتم..كنار توام..به انتخاب خودم!»» بادي وزيد و كابل برق را تكان داد. چلچله سينه سفيد هم ارتفاع گرفت. هردو رويروي هم شروع كردند به بال زدن. ««بعدِ خدا..من پيش توام..توام پيش مني»» ««تو آسمون مني!»» ابرها داشتند از هم سبقت مي گرفتند. باد آسمان را دور زد و بازيگوشانه تارهاي موي زن را به بازي گرفت. چلچلهها رفتند و زن اميدوارانه داشت نقطه شدن آنها را تماشا ميكرد. مرد اخمي كرد و پلك باز كرد. ـ چي بود؟! ـ..بيدار شدي؟! مرد، موهاي زن را از روي صورتش برداشت و گيج و خوابآلود نگاهي به اطراف انداخت. ـ خوابيدم؟! زن درحاليكه مرد را نوازش ميكرد نجواكنان گفت: زيتون خوابالوي من! مرد دهن درهاي كرد و دستش را به نرمي روي سر زن كشيد. ـ كاهو سكنجبينمون گرم شد بابا..! زن اين را گفت و خود را از آغوش مرد جدا كرد. ميز را به كاناپههايشان نزديك كرد و مشغول برگ برگ كردن كاهوها شد. مرد شادمانه نفس صداداري كشيد و گفت: گفتم اين جمعه كلاً باهم باشيم..گورباباي كارخونه و نكبتياش..امروز ديگه كارگري بي كارگري. زن، يك برگ از سبد گرفت و در حاليكه توي كاسه سكنجبين ميلغزاند خطاب به مرد زمزمه كرد: اگه باهات حرف نزنم افسرده ميشم! مرد متعجبانه به جلو خم شد؛ نگاهش را پاشيد توي نگاه زن. انگار كه چيزي او را شگفتزده كرده باشد يك آن بيحركت ايستاد. بعد، لبخند معناداري زد و همانطور كه يك گاز از كاهوي شيرهاي توي دست زن ميگرفت مهربانانه گفت: خدا نكنه..باهام حرف بزن خب! ـ
ـ
…!ـ
…..!!گنجشكها اوج گرفتند و نوك كاج خانه كسي نشستند.
يكشنبه ـ 25 فروردين 87
– خانه
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:37 توسط هدی
|

حوصله ام را ندارند این ستارگان
این آسمان این داس مه نو...! شبحی چند شب است آفت جانم شده است... برای قد کشیدن وای که چقدر بیتابم. اینبار هم...گمشده ام را ناامیدانه گم کردم. کاش برایم به اندازه همه کسانی که دوستشان ندارم ...دوست داشتنی بود. شیرین است خراشیدگی روحم! های...به اشکهای کولی تان بگویید بین النهرینم را خیس نکنند... طرفه ایست مهربانم! او که خواستمش لمسم کند..حفظم کند. خواستنی ام! خلائق شوخ چشم و اسرار آمیزت ـ با همه رد پاهای غریبه شان ـ توی صحن دلم برایم دست تکان میدهند. همه را دوست دارم. اگر آمدید تن عزیزتان را قربانی بوسه های بین النهرینیم کنید. برایم از اقیانوس دلتان گوش ماهی و بطری های پررمزوراز بیاورید.شما...نمی شناسیدم... و من...ومن و خدایم...می شناسیمتان!
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:20 توسط هدی
|

يكي از ويژگيهاي جشن نوروز كه آن را زيباترين آيين براي آغاز سال نو كرده است، چيدن سفره «هفت سين» يا «خوان نوروزي» است. شايد هيچ پژوهشگري نتواند پاسخ دقيقي براي اين پرسش داشته باشد كه خوان نوروزي از چه دوراني آغاز شده است. شايد مناسب ترين پاسخ اين باشد كه سفره هفت سين يا خوان نوروزي در گذرزمان تكميل شده و اينك به دست ما رسيده است. برخي ميگويند كه هفت سين تبديل شدهاي از نماد هفت امشاسپندان است كه نماد نيروهاي افزاينده يعني خرد، انديشه نيك، راستي و درستي ، چيرگي به خود، آرامش ، رسايي و جاودانگي بودند كه بعدها به هفت سين تبديل شدهاند. آنچه كه همگي پژوهشگران برآن باور دارند، سپنتا (مقدس) بودن عدد هفت در ايران باستان و تااكنون است. از اين رو از ديرباز تاكنون زرتشتيان سفرهي هفت سين را كه به اندازهي هفت وجب است، ميگسترانند و بر آن هفت نماد كه هر يك با حرف «سين» آغاز شود، ميچينند. سبزه: نماد خرميو نوزيستي، جلوهي آغاز زندگي نو و همراهي انسان با طبيعت، است. سبزه را تا سيزده روز از نوروز گذشته نگهداري ميكنند، سپس آن را به آب روان ميسپارند تا همراه آن بديها از زندگي دور شود. هم چنين درباره سبزه نوشتهاند كه نياكان ما در دوران كهن ، سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برجهاست در قابهاي گرانبها سبز ميكردند. در دوران باستان در كاخ پادشاهان ٢٠ روز پيش از نوروز دوازده ستون را از خشت خام برميآوردند ، برهر يك ازآن ها يكي از غلات را ميكاشتند . خوب روييدن هر يك را به فال نيك ميگرفتند و برآن بودند كه آن دانه در آن سال پربار خواهد بود. در روز ششم فروردين آنها را ميچيدند و به نشانه بركت و باروري در تالارها پخش ميكردند. خانوادهها معمولا سه قاب از سبزه ها را به نشانه هومت، هوخت و هورشت (انديشه و گفتار و كردار نيك ) برخوان مينهادند وروي آن ها گندم، جو و ارزن كه خوراك اصلي مردم بود، سبز ميكردند. رنگ سبز آنها رنگ ملي و مذهبي ايرانيان بود و خوان نوروزي را زينت ميبخشيد. سبزشدن دانه نماد امشاسپند امرداد است. مردم براين باورند كه فروهر نيكان باعث باليدن و سبزشدن دانهها هنگام بهار ميشود. سمنو: از جوانههاي تازه رسيده گندم ساخته ميشد. از آنجايي كه فروهرها باعث روييدن گياهان و جوانه زدن آن ها ميشوند، خوردن اين جوانههاي بارور سبب نيرومندي و باروري در تمام سال ميشود. سنجد: يكي از ميوههايي است كه در خوان نوروزي گذاشته ميشود. چون بوي برگ و شكوفه درخت آن محرك عشق و دلباختگي است كه از مقدمات اصلي تولد و زايندگي است، پس وجود آن نشانهاي از زايش كيهاني است. سيب: روستاييان سيب را در خم هاي ويژهاي نگهداري ميكردند و پيش از نوروز به يكديگر هديه ميدادند. سيب با زايش هم نسبت دارد. بدين صورت كه اغلب درويشي سيبي را از وسط نصف ميكرد و نيمياز آن را به زن و نيمه ديگر را به شوهر ميداد. بدين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايي رها ميشد. سكه زردو سفيد: نمادي از امشاسپند شهريور كه نگهبان فلزات است و بودن آن برسرخوان سبب بركت و سرشاري درآمد انسان ميشود. سماق: نماد مزهي زندگي، يادآور سرخي خورشيد و پيروزي روشنايي برتاريكي به شمار ميرود. سير: نماد نگهبان سفره، جلوهي سلامتي است. شاخههاي سرو، انار، گل بيدمشك، شير، نارنج، نان و پنير، شمعدان را هم ميتوان در شمار اجزاي ديگر سفره هفت سين دانست. سفره نوروزي را علاوه موارد يادشده با برخي ديگر از نشانههاي ويژه زرتشتي نيز آذين ميكنند. اين موارد عبارتند از: آتشدان: آتشدان كه از آتش خاندان مايه ميگرفت در همه آيين هاي مذهبي به كار ميرفت و بايد در ميان خوان نهاده ميشد و دانههاي مقدس اسپند به همراه چوب هاي خوشبو در كنار آن جاي داشت. ماهروي و برسم Barsom: ماهروي همان برسمدان است. به علت اينكه تيغههاي نگهدارنده برسمها شكل هلال ماه است، از اين رو آنرا ماهروي مينامند. شاخه هايي كوتاه از انار، بيد، انجير و زيتون را به دارازاي سه بند ميبريدند و آنها را به تعداد سه ، هفت، دوازده يا بيست و يك بر سر خوان در ماهروي جاي ميدادند. برسم را معمولا برسر خوان غذا هم قرار ميدادند و نماد بركت گياهي بود. دستهاي از آن را پيش از خوردن غذا به دست ميگرفتند و آفرين ميخواندند. در دوره ساسانيان براي اينكه خوان شاهان شكوه بيشتري داشته باشد اين تركه را از زر (طلا) ميساختند و به آنها زرين تره ميگفتند. كمكم برسمهاي فلزي به آيين هاي ديني هم راه يافت. كتاب مقدس: چون جشن نوروز يك جشن ملي بود، هر خانوادهاي ميتوانست كتاب مذهبي ويژه خود را برروي خوان نوروزي بگذارد. در دوران ساسانيان كتاب اوستا را به سر سفره ميگذاشتند و پيش از فرا رسيدن سال نو بخش فروردين يشت آن را كه مربوط به فروهرهاي شاهان، پاكان ، پارسيان، دلاوران و شهسواران است، ميخواندند. اكنون نيز زرتشتيان چنين ميكنند و ديگر هم ميهنانان كتاب مقدس خود را بر سفره ميگذارند. كوزه آب: كوزه آب كه توسط دختران نو رسيده از زير آسيابها پر ميشد، با زينتي از گردنبند برخوان نوروزي مينهادند. امروزه به جاي كوزه از تنگ هاي كوچكي استفاده ميشود كه سبزي روي آن ها سبز كردهاند و تنگ را با نوارهاي رنگي ميآرايند
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 توسط هدی
|

در بخش نخست اين مطلب ، برخي از پاسخ هاي انديشمند بزرگ بزرگمهر كه در زمان خسرو انوشيروان پادشاه ساساني ارج و جايگاه ويژه اي داشت، خوانديد و اينك بخش دوم و پاياني اين پرسش و پاسخ كه ميان پادشاه ساساني و انديشمند گرانقدر ايراني انجام شده است. پرسش ها از انوشيروان و پاسخ ها از بزرگمهر حكيم است. گفت: هنر اندر چيست؟ گفت: در كوشش و پشتكار فراوان . گفت: چيست كه از شمشير بران تر است؟ گفت: حق گفتن. گفت: خرسندي چيست؟ گفت: آن است كه آن مقدار جويد كه به اندازه نياز وي بود. گفت: از خرسندي چه سود؟ گفت: آساني تن خويش. گفت: فرومايه ترين مردم كدام است؟ گفت: آنكه نه ستايش داند و نه نكوهش. گفت: كيست كه صفت هاي انساني او برتر بود؟ گفت: آنكه فروتن بود و بردبار و راستگوي گفت: سزاوارتر كسي كه بايد از او گريختن كيست؟ گفت: شخص بيدادگر و يار فريبنده. گفت: كدام چيز است كه شايسته است انسان بدان شاد شود؟ گفت: برادر دوستدار و يار موافق. گفت: مردم دانا را از نادان چگونه بشناسيم؟ گفت: به نيكي كردن. گفت: چه بايد گفتن؟ گفت: آنچه كسي را نگزد. گفت: چه چيز بايد انديشيدن ؟ گفت: آنچه اگر آشكار شود، از ملامت يا سرزنش ديگران فارغ باشد. گفت: كدام دوست استوارتر؟ گفت: آن كه از سود و زيان از تو برنگردد. گفت: تدبير با كه كنيم؟ گفت: با آنكه از او دانش و خرد خيزد. گفت: از مردمان كه توانگرتر؟ گفت: آن كه قانع تر. گفت: كدام فرزند است كه بايد به او بيشترين اميد را داشت؟ گفت: آنكه فرهنگ بيشتر آموزد و از بدناميبيشتر پرهيزد. گفت: چرا نبايد از آموختن عار داشت؟ گفت: از بهر آنكه هر چه بياموزي سود تو بود. گفت: پيران را آموختن سزد؟ گفت: اگر زيستن سزد، آموختن سزد. گفت: از مردمان كيست نزد مردم محبوب تر؟ گفت: آنكه چرب زبان تر و مردم نوازتر است. گفت: از خز نرم تر چيست؟ گفت: دوست در دل دوست از همه چيزها نرم تر. گفت: چيست از شمشير بران تر؟ گفت: حق گفتن. گفت: مردم از چه چيز بايد بيشتر دوري گزينند؟ گفت: از دوست نادان. گفت: از مردمان كه فاضل تر؟ گفت: آنكه در توانگري ياري مردم كند و در درويشي مدارا. گفت: آز چيست و نياز چيست؟ گفت: آز، نياز است و نياز و خواست بيچارگيست. گفت: رادي چيست؟ گفت: بخشيدن مال و خواسته به كساني كه سزاوارند. گفت: كس هست كه او را به چيزي نياز نباشد؟ گفت: هر كه بدانچه دارد، قانع باشد او را به هيچ چيز حاجت نباشد. گفت: زندگاني كه خوشتر؟ گفت: آنكه آزادتر زيد. گفت: آسان زيستن چگونه بود؟ گفت: آنكه از زندگاني او بر كس بد نرسد. گفت: دشمن كشته بهتر يا دوست گشته؟ گفت: دشمن را دوست كرده به، اگر دوست توان كردن. گفت: كينه دل به چه توان نشاندن؟ گفت: بدان كه مرد نگرد و بداند كه او را آنچه بدي كند، سود ندارد. گفت: پادشاهان را بيشتر چه به كار آيد؟ گفت: دانايي و مردم دوستي. گفت: چه چيز است از چيز