اگر به بندگی ارشاد می کنیم تو را
اشاره ای است که آزاد می کنیم تو را
تو با شکستگی پا قدم به راه گذار
که ما به جاذبه امداد می کنیم تورا
درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار
خراب می شوی، آباد می کنیم تورا
زمرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار
که از طلسم ِ غم آزاد می کنیم تورا
فرامُشی ز فراموشی تو می خیزد
اگر تو یاد کنی، یاد می کنیم تورا
اگر تو برگِ علایق زخود بیفشانی
بهارِ عالمِ ایجاد می کنیم تو را
مساز رو تُرُش از گوشمال ما صائب
که ما به تربیت استاد می کنیم تورا
«مولانا صائب تبریزی»
طبقه دوم یک آپارتمان.ایوان عریضی با دیوار به دو نیمه مساوی تقسیم شده و هر نیمه متعلق به یک واحد است. در سمت چپ این ایوان عریض یک صندلی دیده می شود؛ یک صندلی چوبی قدیمی لاکی، و گوشه آن عصایی تکیه داده شده و روی دسته، یک کلاه شاپو با روبان قهوه ای براق. گلدان های زیر نرده های ایوان پر شده اند از برگ های زرد و پژمرده و کنار آخرین گلدان، آبپاش زردرنگی که خالی از آب است دیده می شود. در سمت مخالف ایوان، صندلی ننویی کوچکی قرار داده شده که تکیه گاهش از حصیر است و یک شال کاموایی بنفش یک وری روی دسته آن انگار مدت هاست که افتاده. نسیمی می وزد و لباس های روی طناب رخت را بآرامی تکان تکان می دهد.
«خانم» درِ ایوان را باز می کند. به محض باز کردن در، صورتش را هیجان زده بالا می گیرد و چشم هایش را می بندد؛ گویا به وجدآمده. صورتش را چپ و راست می گرداند و لبخند محوی روی لبانش جان می گیرد.نسیم همچنان در حال آمد و رفت است.
ادامه مطلب


